تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند

این روزها همه چیز مزخرف است. کار، کار، کار... باز هم کار. برای چی؟ نمی توانم به این سوال پاسخ بدهم. احساس اسب عصاری ای را دارم که مدام دور خودش می چرخد و در همان حال یونجه ای می خورد و آبی، تا زنده بماند و باز بچرخد و زندگی نکبتی اش را ادامه بدهد.ادامه بدهد تا بچرخد و...
این احتمالا احساس مشترک من و خیلی های دیگر است که دارند در این فضا در ایران – یا هرجای دیگر – نفس می کشند. به من زیاد ربطی ندارد – شاید هم ازش فرار می کنم – که چرا اینجوری است و چگونه و تا کی و... اما این که هیچ چشم انداز قابل دیدنی برای خیلی ها مثل من وجود ندارد برایم مهم است. چون احساس خفقان دارم. انگار در جعبه ای یکی دو سانت بیشتر از ابعاد تنم گیر کرده ام و کاری هم نمی توانم بکنم.
ماها داریم از خیلی از حقوق طبیعی مان، حقوق شخصی طبیعی مان – حقوق دیگر به جهنم – مدام محروم می مانیم و کاری هم از دست مان برنمی آید. نمی دانم چرا خیلی ها مثل کبک سرشان را تپانده اند توی برف و خیلی احساس خوشبختی می کنند و مدام هم احساسات گل و بلبلی تحویل بقیه می دهند. می دانم که آنها هم مثل من در محرومیت لعنتی شریک اند، اما خودشان را گول می زنند و پز آدم های کامروا می گیرند. من نمی توانم و – نمی دانم – شاید دارم اشتباه می کنم. ولی رسما دارم از پا درمی آیم.

 

+ نوشته شده در 84/06/28ساعت 15:58 توسط علی مصلح |

نوک برج فیلم جدید کیومرث پوراحمد نشان می دهد که او از تجربه گل یخ درس گرفته و این بار بدون خجالت مولفه های فیلمفارسی را به کار برده است. ضمنا تلاشی در جهت تغییر (بخوانید تطهیر) این مولفه ها دیده نمی شود و به همین دلیل نوک برج در قیاس با گل یخ خیلی دوست داشتنی تر است.
البته این مساله که فیلمسازی مثل پوراحمد چرا مجبور می شود دو فیلم پی در پی برای گیشه بسازد هم اهمیت دارد٬ بخصوص اگر بدانیم او خودش منتقد چنین وضعیتی است. با این حال از آنجا که به نظر می رسد این وضعیت سرنوشت محتوم اغلب فیلمسازان همنسل پوراحمد است٬ نوک برج برای خودش غنیمتی است (می بینید کارمان به کجا رسیده؟!).
فیلم یک بار دیگر ثابت می کند پوراحمد تبحر خاصی در «درآوردن» ملودرام دارد٬ چیزی که خیلی از کارگردان های ایرانی از آن بی بهره اند و مدام هم زور می زنند و نمی شود. پوراحمد یک سری مناسبات «ایرونی» را خوب می شناسد که حتی در موقعیت های تصادفی و دور از منطق دراماتیک به دادش می رسد. برای همین تا وقتی موقعیت های ملودرام فیلم - به سبک پوراحمد - راه نیفتاده٬ موقعیت های کمیک هم زیاد بامزه نیست.
او در گل یخ از این مهارتش استفاده نکرده بود٬ شاید چون منبع اقتباسش سلطان قلب ها بود و فکر می کرد به اندازه کافی بهانه برای متهم شدن وجود دارد. برای همین موسیقی آن فیلم را یک جور پاپ راک انتخاب کرده بود و فضاها زیادی مدرن بود و از این حرف ها٬ تا از غلظت «فیلمفارسیّت» فیلم بکاهد. اما اشتباه در محاسبه باعث شد گل یخ مصداق بارز «خسر الدنیا و الآخرة» از آب دربیاید. نه منتقد جماعت فیلم را تحویل گرفتند و نه مردم. اما نوک برج تلاشی برای تصحیح آن خطاست و اگر نه کاملا٬ اما تا حد قابل قبولی در این راه موفق است. حداقل اینکه بخش «خسرالدنیا» را ندارد و خوب فروخته است. بخش «خسرالآخر‌‌ة» هم اگر اهمیتی داشته باشد٬ با تداوم این مسیر حل می شود. مگر منتقدان از خواهران غریب بدشان آمده بود؟
البته کمی دردناک است که برای یک فیلمساز معتبر آرزوی بازگشت به ده سال پیش اش را داشته باشیم. اما خب٬ سینمای بیچاره ایران است دیگر!

+ نوشته شده در 84/06/23ساعت 20:50 توسط علی مصلح |

نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاهپور را خوانده اید؟
اگر نخوانده اید
اینجا می توانید بخوانید. این کار، بخصوص به تمام فمینیست های مقیم مرکز توصیه می شود تا بدانند روی دیگر سکه کسی که مدام بهش ارجاع می دهند و خودشان را جایش می گذارند و احساس آوانگارد بودن می کنند و روز سالگردش می روند ظهیرالدوله و سیگار به سیگار روشن می کنند و فروغ فروغ می کنند و ... چیست.
برای آدم هایی مثل من که از شعر نو سر درنمی آورند و اصلا دغدغه پی گیری ندارند، این نامه ها یک جور روشنگری تاریخی است که در مملکت ما کمتر فرصتش پیش آمده. رابطه شخصی فروغ فرخزاد و پرویز شاهپور را که کنار بگذاریم، این نامه ها سندی تاریخی است درباره وضعیت هنرمند در جامعه ایران. هنرمندی که نامش در تاریخ مانده، اما در زمان حیات مجبور بوده ناز ناشرش را بکشد تا بابت کتاب جدیدش حق الزحمه ای بگیرد و هزار درد بی درمان را با آن دوا کند و بعد هم که کلی از دردها دوا نشد، خطاب به شوهر سابقش از وضعیتش بنالد و استمداد بطلبد. این نامه ها - احتمالا - باز هم شاهدی است بر این مدعا که هنرمند دردنکشیده جاودانه نمی شود، اما باز دلیل نمی شود که بر وضعیت جماعت هنرمند در دوران معاصر کشور کهن مان دل نسوزانیم.
این نامه ها همچنین نشان می دهد که مستقل ترین و آوانگاردترین زنان تاریخ هم در بزنگاه هایی نیازمند حمایت مرد هستند. مهم نیست که آن مرد پرویز شاهپور است یا بعدها ابراهیم گلستان یا
X یا Y. متاسفانه بخش عمده فمینیست های عزیز مقیم مرکز نمی خواهند این نکته را بپذیرند و این لجاجت همان قدر بی پایه است که کسی ادعا کند مرد به زن احتیاج ندارد.
سرگذشت واريس ديري (ملقب به گل صحرا) را خوانده اید؟
اگر نخوانده اید،
اینجا می توانید بخشی از خاطرات تلخ زنی را بخوانید که در پنج سالگی ختنه شد (باور نمی کنید؟ این رسم هنوز هم در آفریقا وجود دارد. لینکش در صبحانه هم بود)، اما بعد فرار کرد و به عنوان مدل مشهور شد و حالا سفیر سازمان ملل است تا با این سنت دردناک مبارزه کند. خواندن، بخصوص به تمام فمینیست های مقیم مرکز توصیه می شود تا بدانند مبارزه برای احقاق حقوق زنان در نشستن در کافه ها، پشت کامپیوترها و میز تحریریه ها و مدام شعارهای توخالی دادن خلاصه نمی شود.

+ نوشته شده در 84/06/17ساعت 21:40 توسط علی مصلح |

احتمالا همه کسانی که پستچی همیشه دوبار زنگ می زند (باب رافلسون) را دیده اند و با غم و حسرت فرانک و کورا همدلی کرده اند، می توانند حدس بزنند این وبلاگ چرا راه افتاده و چرا اسمش این است و...


+ نوشته شده در 84/06/17ساعت 14:30 توسط علی مصلح |