تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند
کوتوله مطبوعاتی...
- دغدغه کار رسانه ای ندارد٬ از اول با قصد دیگری وارد می شود.
- «آویزون» است.
- غوره نشده مویز می شود.
- از شلوار جین و تی شرت می رسد به کت و شلوار سرمه ای٬ مخصوص مدیران نظام.
- ریا می کند.
- مجیزگوی بالادست است.
- خوراکش ارتباط ایجاد کردن غیر رسمی برای رسیدن به منصب غیرمطبوعاتی است.
- اهل باند و حلقه و گروه فشار رسانه ای است.
- به راحتی خودش و قلمش و حرفه اش را می شود خرید.
- سفسطه می کند.
- در عین بی سوادی تظاهر به سواد می کند.
- زیرآب می زند.
- حرمت نگه نمی دارد.
- گوشی موبایلش را زود به زود عوض می کند.
- با یک دست چند هندوانه برمی دارد.
- دم انتخابات که شد٬ این نامزد یا آن نامزد٬ فرقی ندارد. وارد یکی از ستادهای تبلیغاتی می شود. بعد از انتخابات اگر نامزد موردنظر پیروز شد٬ برای یک پُست کوچولو له له می زند و اگر نامزد موردنظر پیروز نشد٬ به کل فعالیت انتخاباتی اش را منکر می شود.
- می پیچاند.
- از «در خدمتم» زیاد استفاده می کند.
- با هر منبع قدرت و ثروتی از هر جناح و خط فکری می لاسد.
- حرمت موی سپید و پیشکسوت را نگه نمی دارد.
- ...
در یک کلام٬ کوتوله مطبوعاتی ارزش این را که پهن بارش کنی ندارد...
+ نوشته شده در 85/02/31ساعت 21:11 توسط علی مصلح |

دیروز و امروز جزو بدترین ساعت های عمرم بودند.
یک سوءتفاهم احمقانه که الان صلاح نیست درباره اش توضیح دهم٬ من و عده ای دیگر را نابود کرده. بدجوری خسته ام. واقعا ما جماعت مطبوعاتی شده ایم مرغ عروسی و عزا. وقتی آقایان اصلاح طلب سرکار بودند٬ سرمان بیخ تا بیخ بریده می شد٬ حالا هم که دوره اصولگرایان است٬ سرمان را می گذارند لب باغچه...
الان ساعت از یازده شب گذشته و هنوز در دفتر روزنامه نشسته ام. همه رفته اند. من هم کارم یکی دو ساعت پیش تمام شد. اما نای بیرون رفتن ندارم. بین دو نیمه آرسنال-بارسلون است و سیگارم هم تمام شده. شکمم خالی است. چشم هایم به سختی کلمات را روی مونیتور تار و درب و داغان روزنامه می بیند. بیرون باران سیل آسایی می بارد. آنتن تلویزیون میزان نیست. شارژ باتری موبایلم هم تمام شده...
دارم فکر می کنم من اینجا٬ این گوشه جهان چکار می کنم؟ بود و نبودم چه فرقی می کند؟ اگر یکی دو دلیل خیلی شخصی نبود٬ تحمل نمی کردم...
در ۴۸ ساعت گذشته از عده ای هموطن دری وری شنیده ام... عده ای که تا امروز فکر می کردم ایرانی اند و حالا...
بدجوری خسته ام...
+ نوشته شده در 85/02/27ساعت 23:27 توسط علی مصلح

فرهاد توحیدی: سينماي ملي، مي‌تواند با به تصوير كشيدن افتخارات ديني و ملي، به ما يادآوري كند كه چه ظرفيت‌هاي نهفته‌اي در سرزمين ما نهفته است...

آقای توحیدی... شما هم؟!!

+ نوشته شده در 85/02/26ساعت 13:29 توسط علی مصلح

 «معاون رئيس جمهور و رئيس سازمان تربيت بدني گفت: همه فدراسيون ها و تشكيلات تابعه بايد گوش به فرمان سازمان تربيت بدني باشند و اگر بخواهند غير از اين عمل كنند ريشه آن ها را مي خشكانيم.»!

اینجا کجاست؟
این آقای علی آبادی رئیس سازمان تربیت بدنی است یا میرغضب؟ «ریشه آن ها را می خشکانیم» یعنی چه؟ یعنی در فدراسیون های نافرمان را گِل می گیرند؟ یا روسای فدراسیون نافرمان را می گذارند کنار دیوار؟ این چه ادبیاتی است؟
خبر کامل را بخوانید. منبعش «پايگاه اطلاع رساني سازمان تربيت بدني» است. حالا این تعبیر خشکاندن ریشه را می شود تکذیب کرد؟ این دفعه که نمی شود همه چیز را سر خبرنگاران بی دقت بیچاره خراب کرد. اصلا تکذیب می شود؟
... واقعا اینجا کجاست؟

+ نوشته شده در 85/02/24ساعت 18:11 توسط علی مصلح |

این مانیفست ده بندی من در باب عشق به سیگار است. وقتی شهرام فرهنگی گفت موضوع پرونده این هفته اش در بخش خانواده ایران جمعه «سیگار» است و خواست چیزی بنویسم٬ درنگ نکردم. خیلی ها من را به افراط در سیگار کشیدن می شناسند و حالا فرصتی پیش آمده تا دلایلم را به شکل خلاصه در این مانیفست اعلام کنم... تقدیم به همه سیگاری های دنیا!

چرا سیگار می کشم...
1- سيگار وفادارترين دوستى است كه تا حالا داشته ام.راستش را بخواهيد، در تمام اين بيست و خرده اى سال هيچ موجودى تا اين حد بى توقع كنارم نبوده.چند روز پيش «اس ام اس» آمد كه وفادارى را بايد از سيگار ياد گرفت، چون با وجود اين كه مى داند زير پا لهش مى كنى، باز برايت مى سوزد. پس اين قضاوت عمومى شده...
2- سيگار به من اعتماد به نفس مى دهد. وقتى احساس مى كنم بيش از حد زير فشار جسمى، روحى يا روانى قرار گرفته ام، روشن كردن يك نخ سيگار مثل تزريق انرژى مثبت ميزان اعتمادم را به اين كه مى توانم از زير اين بار جان سالم به در ببرم، زياد مى كند. احساس مى كنم تنها نيستم و مى توانم به چيزى _ نه كسى _ تكيه كنم.
3- سيگار به من تمركز مى دهد. وقتى مى خواهم چيزى بنويسم، بحث كنم، نظرم را به كرسى بنشانم يا چيزى در اين مايه ها، سيگار كمك مى كند كه كلمه هاى مناسب را براى مفهوم موردنظر پيدا كنم و قطارشان كنم كنار هم، روى كاغذ يا معلق در فضا. اين تجربه معمولاً جواب مى دهد. گاهى در اين موقعيت ها كه سيگار ندارم يا نمى توانم بكشم، انگار ذهنم خالى است. هى چنگ مى اندازم در اعماقش و هر چه بيشتر سعى مى كنم، كمتر مى يابم.
4- سيگار سروصدا ندارد. وقتى حوصله هيچ كس را ندارم، فقط سيگار مزاحم نيست. ميان انگشتان و دهان در سكوت مطلق شاهد بى حوصلگى هاى _ معمولاً _ شبانه است.
5- سيگار بهترين مونس تنهايى است. بخصوص وقتى از سر اجبار كسى نباشد و تنهايى بيداد كند، سيگار خيلى كارها از دستش برمى آيد. اينجا ديگر سيگار فقط يك شاهد خاموش نيست، كاركرد يك موجود زنده پيدا مى كند. حضورش را تحميل مى كند و تنهايى اجبارى غير قابل تحمل، قابل تحمل تر مى شود.
6- سيگار باعث مى شود گرسنگى و تشنگى معنا پيدا كند. غذا مى خورم يا چاى مى نوشم كه بعدش سيگار بيشتر بچسبد. وقتى لقمه اول غذا يا جرعه اول چاى وارد دهانم مى شود، نمى دانيد چه ولعى دارم كه زودتر تمام كنم و يك نخ سيگار روشن كنم. لذتش را با هيچ چيز نمى شود عوض كرد.
7- سيگار يك دوست كوچك بى آزار است. اين را روزى يك دوست ناديده شاعر سرود.
8- سيگار وقتى در تاريكى سروته روشنش مى كنم، عصبانى ام مى كند. بخصوص وقتى همان يك نخ باقى مانده باشد. اين عصبيت را كه باعث مى شود قدرش را بيشتر بدانم، خيلى دوست دارم.
9- سيگار بدجورى به خودش عادتم داده. هر بار، بى وفايى تلاش مذبوحانه اى بيشتر نبوده و هر بار دست از پا درازتر به آغوشش برگشته ام.
10- و بالاخره اين كه سيگار زودتر از عذاب هستى خلاصم مى كند. ذره ذره زهرش را در وجودم مى ريزد و بى صدا مرگ را نزديكم مى آورد. اين آخرى، مهم ترين دليل سيگار كشيدن است!
+ نوشته شده در 85/02/23ساعت 5:5 توسط علی مصلح |

هوشنگ میرزایی در واکنش به مطلب جوجه شارلاتان صبح امروز تماس گرفت و با بی ادبی و طلبکاری شهرستانی حرف هایی زد که لازم دیدم اینجا توضیح دهم. قبلش در کامنت ها اراجیفی به هم بافته بود که چون فقط به خودم ربط نداشت٬ حذف شان کردم. با شیفتگی متن ای میل مدیر جشنواره هوستون را هم «پیست» کرده بود که نشان دهد جایزه مسابقه اصلی را گرفته است.
اما اول متن خبری را که به ایرنا داده بود٬ مرور کنیم:

فيلم مستند "من عبدالواحد اسماعيل پور هستم" ساخته هوشنگ ميرزايي جايزه طلا بخش رقابتي جشنواره بين‌المللي "هوستون" آمريكا را دريافت كرد.
سي و نهمين جشنواره بين‌المللي فيلم ورت هوستون (هوستون) كه از معتبرترين رويدادهاي هنري آمريكاي شمالي‌است، از اول تا دهم ارديبهشت ماه در ايالت تگزاس آمريكا برگزار شد.
ميرزايي روز جمعه به خبرنگار ايرنا گفت: مستندمن عبدالواحد اسماعيل پور هستم به عنوان تنها نماينده سينماي ايران، جايزه طلا بخش اصلي اين رويداد هنري را به خود اختصاص داد.
آثار ‪ ۳۳‬ كشور مختلف جهان در بخش‌هاي مختلف رقابتي اين رويداد هنري حضور داشتند.

...

واقعیت این است که جشنواره هوستون مثل برخی جشنواره های دیگر در کنار بخش اصلی رقابتی خود٬ جوایز دیگری هم اهدا می کند. این جوایز سالانه در هوستون Remi Awards نامیده می شود. اما برگزارکنندگان این جشنواره که می خواهند کارشان بزرگ به نظر برسد٬ امسال ۸۶۳ تندیس پلاتین٬ طلا٬ نقره و برنز اهدا کرده اند! باورش سخت است٬ ولی واقعیت دارد. از این تعداد٬ ۱۸۰ «رمی طلا» اهدا شده و فیلم میرزایی یکی از این جایزه ها را گرفته است.
اما اولا٬ این٬ «جایزه طلا بخش اصلی این رویداد هنری» نیست. چون بخش اصلی رقابتی همانطور که در مطلب قبلی نوشته بودم٬ این تعداد جایزه نمی دهد و نام فیلم موردنظر در فهرست آثار شرکت کننده و جوایزش نیست. ثانیا٬ جایزه طلا وقتی ارزش دارد که یکتا باشد٬ نه ۱۸۰تا!
برای اطلاع آقای میرزایی و سایر دوستان جایزه دوست که لازم است با مفاهیم ساده و ابتدایی جهانی آشنا شوند٬ باید بگویم تعداد جوایز اصلی هوستون که Grand Awards نامیده می شود٬ خیلی محدود است.
برای اطمینان٬ متن اصلی خبر جوایز را از وب سایت جشنواره هوستون ببینید (با این توضیح که لینکش را در مطلب قبلی گذاشته بودم و حالا هم اینجا است):

WorldFest 2006 Grand Awards are: BEST THEATRICAL FEATURE to Nicole van Kilsdonk, Edgmond Film, The Netherlands; BEST FILM & VIDEO to Bill Haney for, A Life Among The Whales, Uncommon Productions, Inc USA; BEST TV & CABLE PRODUCTION, Plague City: SARS in Toronto, SWE / Plague City Productions, CANADA; BEST NEW MEDIA to The Encyclopedia of Personal Finance/NBR by NBR Enterprises/WPBT Miami, USA; BEST EXPERIMENTAL FILM & VIDEO to Facechasers by Matt Parker, LaSalle Holland, USA; BEST SHORT SUBJECT to Blue, Ryotaro Muramatsu, Naked, Inc, JAPAN; BEST TV COMMERCIAL to Timelord, by Brooke Jones, Bearcage Productions, AUSTRALIA; and BEST STUDENT FILM to El Gusano (The Worm) by Christopher Rutter, USA, and BEST MUSIC VIDEO to Strays Don’t Sleep for their album Strays Don’t Sleep – featuring Love Don’t Owe You Anything, USA, who played at the Awards Gala by special invitation. Opening Night Film, Lorraine Senna’s Paradise, Texas, starring Timothy Bottoms, Meridith Baxter and Polly Bergen received a Remi Gold in the Feature Film Family category. All other award results from this year’s WorldFest competition are posted on our website at www.worldfest.org – There were more than 4,500 category entries in all film and video competitions, and around 15% of the entries won awards.

جالب است که تا این حد باید توضیح واضحات داد. البته من بی دقتی کردم و فیلم هوشنگ میرزایی در کنار ۱۷۹ فیلم دیگر جایزه رمی را برده و باید به خاطر این موفقیت بزرگ به او تبریک گفت! حق بدهید که پیدا کردن یک اسم در میان ۸۶۳ اسم ریز و درشت زیاد آسان نیست. اما این جایزه ربطی به بخش اصلی رقابتی ندارد. این کجا و آن کجا؟
به خودش هم گفتم که من به عنوان یک ایرانی نه تنها از موفقیت یک فیلمساز هموطن ناراحت نمی شوم٬ بلکه افتخار هم می کنم. اما تحریف در ارائه اطلاعات که قرار است آرشیو شود و بعد از مدتی تاریخ را بسازد٬ حسابی عصبی ام می کند. این واقعیت را باید پذیرفت که تحریف یک جنایت بزرگ است٬ کوچک و بزرگ و مشهور و گمنام هم ندارد. امیدوارم این  توضیح کافی باشد

+ نوشته شده در 85/02/22ساعت 14:39 توسط علی مصلح

خبر این است: سیاست تولید فیلم «مرکزگسترش ‌سینمای‌ مستند و تجربی» اعلام شد.
متن خبر را که بخوانید با الفاظی مبهم و چندپهلو مواجه می شوید؛ «حرکت در مسیر دستیابی به سینمای ملی مبتنی بر هویت بخشی و امید به چشم اندازی روشن و ملهم از ارزش های تمدن ایرانی - اسلامی» یعنی چه؟ آقای پژمان لشکری پور معاون فرهنگی مرکز که از همکاران سابق مطبوعاتی ماست و پس از مدتی کار تهیه و تولید فیلم را ترجیح داد و حالا هم به جمع مدیران فرهنگی پیوسته٬ این عبارت ها را بیان کرده که البته چیز جدیدی نیست. این ادبیات معاون محترم امور سینمایی وزارت ارشاد است که توسط زیرمجموعه های معاونت هم تکرار می شود.
اما بد نیست کمی هم مصداق های مفاهیم «سینمای ملی»٬ «هویت بخشی»٬ «امید به چشم انداز روشن» شرح داده شود. برداشت اولیه از امید و چشم انداز روشن که خوراک فیلمسازان عادت کرده به بودجه های دولتی است٬ ساختن فیلم هایی است که نشان می دهد همه چیز گل و بلبلی است و ملالی نیست جز دوری شما! یا برداشت از هویت و تمدن ایرانی - اسلامی از دیدگاه برخی دوستان فیلمساز که ذکرشان رفت می تواند به تولید انبوهی از آثار سفارشی٬ سطحی٬ ریاکار و بی خاصیت منجر شود.
نکته دیگر این است که در خبر اعلام شده فیلمسازان از ۲۵ اردیبهشت طرح های شان را به معاونت فرهنگی مرکز گسترش تحویل دهند. اما تا آنجا که می دانیم از ابتدای سال٬ فیلمسازان شناخته شده تر حیطه فیلم کوتاه و مستند طرح های شان را داده اند و موافقت های اولیه را هم گرفته اند. این روزها اگر سری به ساختمان میدان پالیزی بزنید٬ عده ای را می بینید که از این طبقه به آن طبقه و از این اتاق به آن اتاق می روند. پس چرا حالا فراخوان دریافت طرح اعلام می شود؟ یعنی باز قرار است عده ای جوان آرزو به دل پشت درهای بسته در انتظار وقت های ملاقات پنج دقیقه ای بمانند و در راه آمد و رفت کفش پاره کنند تا شاید یک قرارداد مشارکتی تولید فیلم ببندند؟ بعد هم که با بودجه های اندک فیلم شان را ساختند٬ بنشینند که دوستان بخش بازاریابی و بین الملل لطف کنند و فیلم شان را برای جشنواره های خارجی بفرستند یا اعضای هیات انتخاب جشنواره های داخلی مرحمت کنند و فیلم شان را بپذیرند تا شاید مخاطبی کارشان را ببییند.
این فرایند٬ سال ها بوده و از حالا به بعد هم هست...
+ نوشته شده در 85/02/16ساعت 14:38 توسط علی مصلح |

فکر می کنید بهمن قبادی شارلاتان بازی را از کجا و در چه سطحی شروع کرده؟ از جایی مثل این.
این آقا که می شناسمش و خودش هم می داند که می شناسمش٬ بدجوری خبر دروغش را به ایرنا چپانده. البته اگر رفیق بازی و شانتاژ نباشد٬ که امیدوارم نباشد!
اين فیلمساز محترم كه در خانه مي نشيند و فيلم هاي كوتاهش را براي جشنواره هاي داخلي و خارجي مي فرستد٬ با کمال وقاحت می گوید فیلمش به عنوان تنها نماينده سينماي ايران، جايزه طلای بخش اصلي جشنواره هوستون را برده. اما خب٬ به راحتی می توان قضیه را چک کرد؛ اینجا را ببینید. در لیست فیلم های کوتاه جشنواره هوستون نامی از فیلم مورد نظر و کارگردان مربوطه دیده می شود؟ حالا اینجا را ببینید. فهرست جوایز است. اسمی از ایران دیده می شود؟ اصلا وقتی فیلمی در یک جشنواره پذیرفته نشده٬ چطور می تواند «جایزه طلا»ی آن جشنواره را ببرد؟! فردا هم کلی روزنامه از حرفه ای و غیر حرفه ای٬ چپ و راست٬ روشنفکری و ضد روشنفکری اين خبر را چاپ می کنند و می رود توی آرشیو. چه اهمیتی دارد؟ خب٬ امثال قبادی از همین نمدهای دروغین برای خودشان کلاه های کذایی درست کرده اند و سر خلق الله می گذارند.
همین جا اعلام می کنم که تا اطلاع ثانوی هر وقت به این شارلاتان بازی ها رو به رو شوم٬ با کمال بی رحمی با جزئیات دست به افشاگری می زنم. از این سریال «شارلاتان» که حتما دنباله دار هم خواهد بود٬ حسابی دارم لذت مي برم.

+ نوشته شده در 85/02/15ساعت 14:57 توسط علی مصلح |


مثل پروانه ای در مشت
چه آسون می شه ما رو کشت
...
+ نوشته شده در 85/02/10ساعت 22:23 توسط علی مصلح

پوستر جشنواره کن 2006علیرضا رئیسیان: جشنواره كن بعد از 16 سال، به نوعي خودش اعلام مي‌كند كه كاشف سينماي ايران بوده است و الان هم مي‌خواهد خاتمه دهنده‌اش باشد. در همين راستا ما به عنوان كانون كارگردانان سينماي ايران پيشنهاد مي‌كنيم كه دوستان ما هم نگاه شان به جشنواره كن همين‌گونه باشد و الان كه جشنواره كن به موقعيت سينماي ايران كمكي نمي‌كند، حضورمان را درجشنواره كن امسال حذف كنيم... اهداف جشنواره كن كه طي چند روز گذشته مطرح شده است، كاملا با سينماي ايران منطبق است اما فيلمي از ايران در اين جشنواره انتخاب نمي‌شود! و اين موضوع تناقضي را نشان مي‌دهد. بنابراين اين اتفاق با اهداف سياسي است و شايد بتوان عكس‌العملي نسبت به حضور سينماي ايران در جشنواره برلين هم آن را به حساب آورد...
رضا ميركريمي: بهتر است يكبار حضورمان را در دوره‌هاي مختلف برگزاري اين جشنواره بررسي كنيم و ببينيم چه بدست آورده‌ايم و به كجا رسيده‌ايم...

جالب است! دو عضو شورای مرکزی کانون کارگردانان سینمای ایران که اتفاقا به طیف «نخبه گرا»ی سینما تعلق دارند، دیدگاه شان به مساله حضور بین المللی سینمای ایران تا این حد نادرست و سطحی است.
اگر یک روی سکه دیدگاه سینماگران ایرانی به آن سوی آب ها توام با شیفتگی و بدهکاری و خوش خدمتی است، روی دیگر سکه نگاهی است که خود را از محافل سینمایی جهان طلبکار می داند. مگر کن، ونیز، برلین، تورنتو و سایر جشنواره ها تعهد مادام العمر داده اند که هر سال فیلم های ایرانی را بپذیرند که آقایان چنین موضعگیری هایی می کنند؟!
این واکنش ها اگر از طرف مدیران سینمایی بروز کند - که کرد- منطقی تر است، چون آنها به آمار و ارقام بیلان های سالانه شان دلخوش اند. اما از کارگردانان «نخبه»ای که تجربه حضور در جشنواره های خارجی هم دارند، صدور چنین افاضاتی فاجعه است و صد البته نشانه بیگانگی با مناسبات جهانی. اگر جشنواره برلین بر حسب اتفاق (عدم همزمانی با جشنواره فجر) در دوره اخیرش حسابی سینمای ایران را تحویل گرفت که نباید دچار سوءتفاهم شویم. همین جشنواره سال ها از فیلم های ایرانی روگردان بود.حتما سال بعد اگر در برلین نماینده نداشته باشیم - که محتمل است- آقایان شیپور تحریم آن را هم خواهند نواخت.
لطفا جوگیر نشوید!

مرتبط:
عضو هیات مدیره خانه سینما: «كن» تنها يك موكت قرمز با تعداد زيادي بازيگر و عكاس است!
رضاداد:عدم حضور سينماي ايران در «كن» قابل پيش‌بيني بود
امیر اسفندیاری:«کن» از غیبت سینمای ایران ضرر می کند
احتمال تحريم جشنواره كن توسط سينماگران ايراني
بهمن قبادی:عدم پذیرش فیلم ایرانی در «کن» ربطی به مسائل سیاسی ندارد

تکمله:
هر دم از این باغ بری می رسد! آقای مسعود اطیابی که پس از استعفای هیات مدیره سابق خانه سینما به عضویت هیات مدیره درآمده٬ اظهار نظر محیرالعقولی کرده که لینکش را بالا می بینید. به اعتقاد او جشنواره کن چیزی جز یک «موکت قرمز» و بازیگران و عکاسانش نیست. اطیابی که سال گذشته از طرف خانه سینما به کن رفته بود٬ ظاهرا چشمش فقط خانم ها و آقایان بازیگر روی فرش قرمز را دیده. سایر امور هم که اهمیت نداشته... از جمله حضور در بزرگ ترین بازار سینمای هنری دنیا. واقعا نمایندگان اصناف سینمایی چنین «کارشناس»هایی هستند؟! خدا عاقبت ما را به خیر کند...

+ نوشته شده در 85/02/05ساعت 15:49 توسط علی مصلح |

ماجرای مطلب شارلاتان! بالا گرفته و از طرف دوستان نظرهای متفاوتی ابراز شده است. اما دوست عزیزی که با اسم «سوران» فهرست حضورها و جوایز آقای قبادی را در کامنت ها گذاشته اند و به بنده هم میل کرده اند٬ ظاهرا متوجه اصل مطلب نشده اند. البته از ایشان که ظاهرا از اعوان و انصار آقای قبادی هستند٬ عجیب نیست!
من موفقیت های اخیر قبادی را نفی نکرده ام. این فهرست های بلندبالا هم کسی را -حداقل آدمی مثل من را- مرعوب نمی کند. بحث بر سر این است که قبادی از هر نردبانی برای بالا رفتن استفاده می کند. حتی اگر نام آن نردبان «دروغ»٬ «ریا» و «شارلاتانیسم» باشد. متاسفم که مجبورم حکایت برخی از این نردبان ها (!) را شرح دهم:
- وقتی آقای قبادی فیلم کوتاه می ساخت٬ از یک دستگاه فکس مدام اخباری درباره حضورها و جوایزی که این فیلم ها در رویدادهای بین المللی دریافت می کردند٬ به مطبوعات مخابره می شد. آقای قبادی که آن موقع هنوز ریش و سبیل داشت و شلوار جین نمی پوشید و ادعای روشنفکری نمی کرد -یا نمی توانست بکند- صاحب این دستگاه بود. خودش در مقام مسئول روابط عمومی فیلم هایش وظیفه اطلاع رسانی را بر عهده گرفته بود. اما پس از مدتی گند قضیه درآمد و مشخص شد بسیاری از این جشنواره ها و رویدادها یا وجود خارجی ندارند یا آثار ایشان را نپذیرفته و جایزه ای اهدا نکرده. آن زمان هنوز اینترنت در ایران برای همه قابل دسترس نبود و بنا به مثل معروف «دروغ هم که حناق نیست». اما از آنجا که آفتاب همیشه پشت ابر نمی ماند٬ تق ماجرا درآمد. در این زمینه محمد اطبایی عزیز اطلاعات سودمندی دارد که هر که خواست٬ می تواند به ایشان مراجعه کند. ضمن این که بد نیست حالا فهرست حضورها و جوایز ادعایی ایشان درباره فیلم های کوتاه منتشر شود و در وب سایت های رسمی جست و جو شود تا سیه رو شود آن که در او غش باشد...
- وقتی قبادی می خواست فیلم اولش را بسازد٬ بنیاد سینمایی فارابی به عنوان تهیه کننده پا پیش گذاشت و سهم زیادی از بودجه تولید زمانی برای مستی اسب ها را تامین کرد. پیش از آن در جشنواره فجر که رویدادی دولتی است به قبادی جایزه ای دادند که توانست با آن بخشی از هزینه های این فیلم را تامین کند. فارابی فیلم را برای جشنواره کن فرستاد و پذیرفته شد و توانست دوربین طلایی را ببرد. ما هنوز این اطلاعات را در حافظه داریم و شرم آور است کسی که از صدقه سر حمایت های دولتی به جایی رسیده٬ حالا اینجوری بر کوس استقلال و موضع اپوزیسیون بکوبد...
- اما درباره فارابی و آقای قبادی داستان دیگری هم هست. ایشان که به خاطر زمانی برای مستی اسب ها از یک جشنواره -به گمانم آمریکایی- دوربینی جایزه گرفته بود٬ در دوره مدیریت عبدالحمید محبی از در تضرع و خاکساری درخواست خرید این دوربین توسط بنیاد را مطرح کرد. شرمم می آید از این که در دیدار میان قبادی و محبی چه اتفاقی افتاد بنویسم که شاهدان زنده ای هستند و می توانند بر ماجرا شهادت دهند. فقط همین را بگویم که قبادی به پای مدیر فارابی افتاد تا دوربینی را که در حقیقت بدنه ای بیش نبود و عملا به کار نمی آمد٬ «آب» کند. مدیران فارابی هم دل شان به رحم آمد و دوربین را خریدند تا از یک فیلمساز جوان و تازه کار حمایتی کرده باشند. ماجرای خرید سهم فارابی در زمانی برای مستی اسب ها پیش از برگزاری جشنواره کن توسط قبادی هم داستان جداگانه ای دارد که بماند...
- پس از استعفای سیف الله داد٬ محمدحسن پزشک معاون امودیدار کذایی قبادی با پزشکر سینمایی شد. پس از مدت کوتاهی پزشک در بیمارستان بستری شد. همزمان فیلم دوم قبادی در جشنواره شیکاگو جایزه گرفت. اما قبادی به دلیل رفتار دولت آمریکا جایزه را نپذیرفت. (بماند که قبلا جوایز بسیاری از دست آمریکایی ها گرفته بود٬ از جمله آن دوربین موصوف). بعد هم به ملاقات پزشک رفت تا او به نمایندگی از مردم ایران از قبادی تشکر کند! ایسنا روز دهم آبان ۸۱ خبر و عکس این دیدار را منتشر کرد. همان موقع از ریاکاری قبادی خون خیلی ها به جوش آمد. پزشک مامور کنترل سینما پس از یک دوران فضای باز بود و اغلب سینماگران از او دل خوشی نداشتند. اما فیلمساز «مستقل» امروز با دسته ای گل به محفل چاپلوسی دوید تا شاید حمایت های ویژه تری نصیبش شود... کمی قبل از آن قبادی نام فیلم دومش را از آوازهای سرزمین مادری ام به گمشده در عراق تغییر داد تا برای مطرح کردن خود در جهان از مصائب عراقی های بیچاره استفاده کند. هرچند که گفته شد این کار به درخواست پخش کننده فرانسوی فیلم انجام شده است.

البته شرح این مسائل به معنای تخطئه اکراد عزیز نیست. آنها قومی اصیل و روشنفکر هستند که دامان شان از این شارلاتان بازی ها پاک است. چه٬ کرد جماعت در طول تاریخ هر چه آسیب دیده از صداقت و سادگی اش بوده. اما بالاخره از دل هر قوم نجیبی شارلاتان هایی هم بیرون می آیند. حالا اگر اعوان و انصار آقای قبادی حرف تازه ای دارند٬ بگویند. از این حکایت ها به وفور هست و گوش شنوا هم بسیار...
+ نوشته شده در 85/02/01ساعت 12:59 توسط علی مصلح |