
بدينوسيله من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول میکنم.
میخواهم به يک ساندويچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.
میخواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
میخواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستنی بخورم .
میخواهم درون يک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
میخواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چيز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را ياد می گرفتم، وقتی نمیدانستم که چه چيزهايي نمی دانم و هيچ اهميتی هم نمی دادم.
میخواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند.
می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است و میخواهم که از پيچيدگيهای دنيا بیخبر باشم.
میخواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمیخواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...
میخواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . .
اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباری و بقيه مدارک، مال شما.
من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم.
سانتيا سالگا
+
نوشته شده در
85/05/29ساعت 23:36 توسط علی مصلح
ایسنا: دادگاه روزنامه ایران برگزار شد
فارس: مدير مسئول روزنامه ايران پس از دادگاه: منتظر راي دادگاه براي انتشار مجدد روزنامه هستيم
ایرنا: حداد عادل: اميدوارم روزنامه «ايران» بتواند دوباره به ايران خدمت كند
ادامه:
ظاهرا بر سر انتشار دوباره روزنامه ایران اجماع شده. اگر بدانیم بیژن مقدم جدی ترین نامزد وزارت ارشاد برای مدیریت روزنامه، دو روز پیش مدیرمسئول جام جم شد، احتمال رفع توقیف ایران قوی تر هم می شود. اگر روزنامه در بیاید، شانس مهرداد و مانا برای آزادی بیشتر می شود. ظاهرا به شکل نانوشته سرنوشت این دو موضوع به هم گره خورده.
ایسنا: دادگاه مديرمسوول «ايران» پنجم شهريورماه برگزار ميشود
ایرنا: صفارهرندي: تصميم دادگاه درباره روزنامه ايران، براي من قابل قبول است
+
نوشته شده در
85/05/25ساعت 15:29 توسط علی مصلح
|

این پوستر مسابقه بهترین فیلم به انتخاب تماشاگران در پنجاهونهمين جشنواره فيلم لوكارنو، يكي از بهترين پوسترهايي است كه در اين چند سال ديدهام و حتي از پوستر اصلي جشنواره هم بهتر است. يوزپلنگ به عنوان نماد لوكارنو به بهترين شكل در پوستر جا گرفته و تفاوتش با پسزمينه علاوه بر آن كه به لحاظ زيباييشناسي به بهترين شكل اجرا شده، خيلي هم كاربردي است.
از نظر محتوا هم طراح خوشقريحه به بهترين شكل جذابيت جشنواره را القا ميكند؛ نه تنها پاي يوزپلنگ را براي تماشاي فيلم به ميدان پياتزاگرانده باز كرده، بلكه مردم محو در جادوي سينما متوجه حضور حيوان وحشي در ميان خود نيستند.
جشنواره لوكارنو كه هميشه براي سينماي ايران خوشيمن بوده، امروز دهه پنجم عمرش را تمام ميكند و سال بعد شصت ساله ميشود. احتمالا تا چند دقيقه ديگر خبر موفقيت سينماي ايران در اين رويداد منتشر ميشود و رسانههاي وطني باز بادي در گلو مياندازند و در باب اقبال جهاني به هنر ايراني بيانيههاي قرا صادر ميكنند.
شخصا ترجيح ميدهم از لوكارنوي پنجاهونهم همين پوستر درجه يك را در حافظه نگه دارم...
+
نوشته شده در
85/05/21ساعت 16:29 توسط علی مصلح
|

تماشای
راه رفتن روی آب به عنوان یک فیلم محصول اسرائیل با زمینه فرامتنی موجود در خاورمیانه این روزها جالب بود. فیلم را ایتان فاکس کارگردانی کرده. تا آنجا که دیدم، او متولد آمریکاست و در دو سالگی همراه با خانوادهاش به اسرائیل مهاجرت کرده. فیلمش هم کم و بیش دیدگاه رسمی اسرائیلی را مطرح میکند که فلسطینیها یک مشت تروریست آشغال عوضیاند که مدام خودشان را بین مردم بیگناه اسرائیل منفجر میکنند و ...
با این حال مثل
مونیخ اسپیلبرگ، قهرمان راه رفتن روی آب یک مامور مخفی موساد است که در راه انجام وظیفه دچار تردید میشود. اگر در
مونیخ، این تردید رنگ و بوی سیاسی و اعتقادی دارد، مشکل ایال قهرمان این فیلم، شخصی و درونی است. فیلم با صحنه ترور یک عضو حماس مقابل چشمان همسر و پسر خردسالش در ترکیه آغاز میشود. ایال در کمال خونسردی با سرنگ سمی ماموریتش را انجام میدهد و وقتی به خانه برمیگردد، همسرش خودکشی کرده است.
اما ماموریت بعدی او که داستان اصلی فیلم است، ربطی به فلسطینیها ندارد. او باید یک نازی بازمانده از جنگ جهانی دوم را از طریق خانوادهاش پیدا کند و فیلم به دلیل تمرکز بر دیدگاههای متقابل شهروندان اسرائیلی و آلمانی جالب است. بخصوص برای ما که نمیدانیم چرا در اروپا -و بخصوص آلمان- اظهار نظر درباره هولوکاست تا این حد حساسیت دارد.
از طرف دیگر عمق کینه حقارتبار اسرائیلیها نسبت به این اتفاق را نشان میدهد. رئیس ایال از او میخواهد یک پیرمرد رو به مرگ را بکشد و وقتی ایال میگوید او نیمه مرده است، جواب میدهد: ولی هنوز نمرده! قبل از خدا، ما باید این کار را انجام دهیم (نقل به مضمون). آنها کلی هزینه میکنند تا کسی را که شاید در هولوکاست نقش داشته از بین ببرند و انتقام تاریخیشان را بگیرند، به همین سادگی.
راه رفتن روی آب میخواهد این پیام را منتقل کند که گذشته را باید فراموش کرد و با صلح و دوستی در کنار هم زیست. البته این پیام با پایانبندی باسمهای فیلم کمی لوث میشود، اما بههرحال نشان دهنده وجود این دیدگاه در اسرائیل است.
دیدن این فیلم در روزهای جنگ لبنان تا حدی به درک سیاستهای خشن و غیر انسانی حکومت اسرائیل کمک میکند.
+
نوشته شده در
85/05/19ساعت 4:50 توسط علی مصلح
|

نتیجه جدال میان
شرق و
کیهان بر سر نحوه انعکاس وقایع جنگ لبنان از ابتدا مشخص بود. مدیران روشنفکر تحریریه شرق و اسپانسرهای بانفوذ آن وقتی یک سیلی آبدار از کیهان خوردند، تازه فهمیدند که دنیا دست کیست و اگر پیش از آن از موضع کم و بیش دگراندیشانه با ماجرا برخورد میکردند، بلافاصله تغییر موضع داده و همان رویهای را در پیش گرفتند که قبلا منتقدش بودند.
شیوه گزینش اخبار و انتخاب تیترهای شرق درباره جنگ لبنان پس از گوشمالی حسابی کیهان تقریبا با صداوسیما تفاوتی ندارد؛ یک روند تکراری و خستهکننده از سر وظیفه و بدون خلاقیت و صداقت. اگر روزهای اول، خبرنگار اعزامی شرق به لبنان گزارشهای توصیفی -و نه خبری- خوبی از مناطق جنگ زده ارسال میکرد و همین، وجه تمایز شرق با دیگر مطبوعات بود، حالا دیگر از آن هم خبری نیست و مطالب شرق بر اساس اخبار خبرگزاریها و به باسمهای ترین شکل ممکن تنظیم میشود.
شرق حتی مثل کیهان هم عمل نمیکند؛ کیهان کارش را خوب بلد است، چه ما دوست داشته باشیم و چه نه. همه چیز را دراماتیک میکند. در این مورد هم تیترهای حسابی میزند، دروازهبانی خبر میکند و تحلیلهای همسو با جهتگیری کلانش منتشر میکند. در یک کلام پشت مطالبش یک موضع و اعتقاد واحد را میتوان ردیابی کرد. کیهان در ژانر خودش بسیار حرفهای است. ممکن است منِ نوعی ادبیات و موضعش را دوست نداشته باشم، اما نمیتوانم حرفهای گریاش را تحسین نکنم.
در عوض شرق این روزها هیچ چیزش به هیچ چیزش نمیآید. امروز سرمقالهاش را به مرگ اکبر محمدی اختصاص داده و تیتر اولش را «حمایت اعراب از حزب الله لبنان» انتخاب کرده. این ریاکاری محض است، حاصل اضطراب و ترس پس از سیلی کیهان است. همان سیلی که تهدید افشاگری درباره منابع مالی شرق چاشنیاش بود و نشان میداد اگر شرق عقبنشینی نکند، آن افشاگری مانند یک «اردنگ» فرود میآید. به همین دلیل جهتگیری ژورنالیستی شرق پس از تهدید کیهان به شدت جعلی و ناشیانه شده. در همین شماره امروز، عکس صفحه اول احمدینژاد را در کنار نخست وزیر مالزی نشان میدهد. من نفهمیدم تیتر «حمایت اعراب از حزب الله لبنان» چه ربطی به این عکس دارد. احمدی نژاد عرب است یا نخست وزیر مالزی؟! سردبیری شرق ظاهرا تمرکزش را هم از دست داده است.
جنگ لبنان یک بار دیگر موضع ناپایدار سیاسی شرق را یادآوری کرد. یاد انتخابات سال پیش افتادم. در آن روزهای منتهی به دور اول انتخابات، شرق بدجوری سرش به پایش پیچیده بود. نمیدانست از هاشمی حمایت کند، معین را بالا بیاورد یا کروبی را به خورد مردم دهد... بخش قابل توجهی از مخاطبان مستقیم و غیرمستقیم این روزنامه کسانی بودند که انتخابات را تحریم کردند. شرق به دلیل همین عدم ثبات در مواضع سیاسی گردانندگانش نتوانست از تاثیرگذاریاش سود ببرد و این بخش از مخاطبانش را برای شرکت در انتخابات قانع کند. حالا به جواب این سوال فکر کنید: کسانی که برای شرکت در انتخابات امسال میل و رغبت ندارند، در آن روزها وقتی یاد تیترهای این روزهای شرق بیفتند و صداقت را در جریان سیاسی که شرق به آن منسوب است بسنجند، چه تصمیمی میگیرند؟
مرتبط:در نبودِ حق مؤلف – يک اعتراض مدنی
+
نوشته شده در
85/05/14ساعت 2:36 توسط علی مصلح
|
پریروز مهرداد زنگ زد. چند روز قبلترش هم مانا زنگ زده بود. باورم نمیشد روزی شماره زندان شمال تهران روی تلفنم بیفتد، اما حالا حتی باور دارم که ممکن است روزی خودم از آنجا شماره کس و کارم را بگیرم. ماها سیاسی نیستیم، فقط روزنامه نویسیم و همین کافی است برای چنین باور ترسناکی.
وقتی یادم میآید تا همین هفتاد روز پیش (واقعا هفتاد روز گذشت؟) با مهرداد و مانا و بقیه بچهها داشتیم کارمان را میکردیم و زندگیمان را، و ناگهان همه چیز بابت هیچ و پوچ فرو ریخت، مغزم خارش میگیرد.
«ایران جمعه» برای خیلی از ماها طولانیترین دوره فعالیت مداوممان بود و این آخریها از این که بیشتر از بیست ماه یکجا ماندهایم و بلایی سر نشریه نیامده، تعجبمان را با هم تقسیم میکردیم. اما واقعا بابت هیچ و پوچ همه چیز فرو ریخت.
حالا هر کداممان گوشهای پرتاب شدهایم و البته زندگی با بیرحمی نفرتانگیزش ادامه دارد.
+
نوشته شده در
85/05/11ساعت 13:32 توسط علی مصلح
|
این ترانه کولاکه. نفرت خالصه. دم اونایی که خوندنش گرم. هرجور هست گیرش بیارین و با صدای بلند گوش کنین و فاتحه بفرستین به هرچی عشقه...
الو سلام من خودمم
الهه شوم مرگ تو
این بار مث اون دفه نیست
بگم جونتو وردار برو
این بار دیگه نمیگیرم
جلوی این دستای سرد
حلقه زد دور گردنت
میمیری از شدت درد
گرگم و گله میبرم
از جونتم نمیگذرم
گلهای که تو توش باشی
یکتنه از هم میدرم
گوشی هنوز تو دستته
دکمه قرمزو نزن
همون دستی که شب و روز
بودش تو این دستای من
زمونه شاهده که تو
بازم ربودی دلمو
این بار مث اون دفه نیست
بگم جونتو وردار برو
گرگم و گله میبرم
از جونتم نمیگذرم
گلهای که تو توش باشی
یکتنه از هم میدرم
+
نوشته شده در
85/05/11ساعت 4:21 توسط علی مصلح
|
خسته شدم از نفرت، از این همه نکبت و مصیبت.
خسته شدم از دروغ، از این همه ریا و ادعا.
خسته شدم از نامردی، از این همه خنجر که از پشت فرود میآن.
خسته شدم از حسرت، از این همه آرزوی تو گور.
خسته شدم از حسادت، از این همه بخل و خست.
خسته شدم از زندگی، از این همه نفسهای بیاختیار...
+
نوشته شده در
85/05/09ساعت 22:53 توسط علی مصلح
من از تئاتر سر در نميآورم و كم و بيش از تئاتر و بخصوص مناسبات تئاتريها گريزانم. براي خودم دلايلي دارم كه شخصي است و ربطي به چيزي كه ميخواهم بنويسم ندارد.
اين ماجراي ITI -كه آن هم دقيقا نميدانم چيست!- از زمان طرح شدن در ايران تبديل شده به يك عامل مناقشه رسانهاي. تا آنجا كه خبرهايش به چشمم خورده، هر روز يك نفر درباره نقش و جايگاه و... آن و نحوه پيوستن ايران به آن اظهارنظر ميكند و براي ژورناليستهاي تئاتري خوراك خوب و مناسب و پرحجمي فراهم ميشود.
اين جور حرفها به امثال من كه دغدغه تئاتر نداريم، ربطي ندارد. اما در اين چند روز دو اظهارنظر منتشر شد كه به هر كسي ربط پيدا ميكند و عبرتآموز هم هست.
ظاهرا در دل مناقشههاي مربوط به ماجرا، جناب مستطاب دكتر قطبالدين صادقي حرفهايي زده بود كه محمد اطبايي مدير امور بينالملل مركز هنرهاي نمايشي روز ششم مرداد در
اظهارنظري رسمي به ايشان جواب داد. امروز هشتم مرداد آقاي صادقي در
نامهاي سرگشاده به اطبايي پاسخ داده است. من به محتواي اين دو متن و اين كه حق با كيست، كاري ندارم. تشخيص حق و ناحق با آگاهان امر. اما نميتوانم «لحن» و آداب سخنوري را ناديده بگيرم.
اطبايي در قالب يك گفتوگوي خبري، دليل و مدرك ميآورد و به سوابق و تاريخچه اشاره ميكند و ممكن است كه اشتباه هم كرده باشد، اما جناب دكتر صادقي پرخاشگري ميكند و عبارتهايي نظير «مدعيالعموم ITI» و «نظريهپرداز» و «ترفند ناشيانه» و ... را به طرف صحبت نسبت ميدهد و در پايان هم مينويسد: «پس خواهشمند است در امور ITI دخالت نكنند، چون آگاهي ايشان از ITI جهاني بسيار ضعيف و از آن ضعيفتر اطلاعات ايشان از هنر تئاتر، و بدتر از همه بي خبريشان از ارزش ساختارهاي نوين، دموكراتيك و مردمي هنر نمايش است».
اين ديگر چه لحني است؟! حتي اگر هم حق با آقاي صادقي باشد، اينگونه برآشفتن و از موضع برج عاج سخن گفتن و بحث را شخصي كردن٬ اعتبار محتواي سخن را ضايع ميكند. آقاي دكتر صادقي به جای آن که از موضع يك «روشنفکر» و نمايشنامهنويس و كارگردان و بازيگر -در يك كلام «هنرمند»- سخن بگوید٬ ظاهرا خود را جاي كاراكتري كه در سريال
كيف انگليسي بازي ميكرد، تصور كرده و دست به قلم برده است!
محمد اطبايي را از چند سال پيش ميشناسم. در سكنات شخصي بسيار مودب و ماخوذ به حياست و بر خلاف حكم غيرمنصفانه آقاي صادقي، سواد و معلومات هم كم ندارد. اساسا از تيپ مديران دولتي نيست. به دلايلي در زمان دكتر نشان به مركز هنرهاي نمايشي آمد (اغلب ما آن دلايل را ميفهميم) و پس از تغيير مديريت در مركز، ازقضا ماندگار شد. حتي اگر هم خصوصيات مذكور را نداشت، آقاي صادقي «حق» نداشت اينگونه سخن بگويد. بخصوص كه لحن اطبايي مودبانه بوده است. اما آقاي صادقي در نامهاش به شكل واضح «بي ادبي» ميكند.
من نميدانم ITI قرار است چگونه منافع جمعي و شخصي و فردي جماعت تئاتري مملكت را تامين كند كه اينطور به جان هم افتادهاند، فقط ميفهمم وقتي پاي منافع وسط ميآيد، ماسك «روشنفكري» كنار ميرود و چهره واقعي مدعيان بدجور آشكار ميشود. اين بار اول نيست و البته بار آخر هم نخواهد بود.
توضیح ضروری: آنها كه من و نوشتههايم را ميشناسند، ميدانند كه اساسا با نوع تفكر مديران فرهنگي دولتي مشكل دارم و در اين سالها با بهانه يا بيبهانه از نواختنشان در مطبوعات دريغ نكردهام! اما در اين مورد خاص، لحن و ادبيات آقاي صادقي جاي دفاع كه ندارد، هيچ، دفاع از طرف مقابل را ضروري ميكند. پس لطفا دايي جان ناپلئون بازي ممنوع!
+
نوشته شده در
85/05/08ساعت 16:56 توسط علی مصلح
|
این خبر را چند دقیقه پیش ایسنا مخابره کرد. خودش گویاست، نیاز به توضیح ندارد:
همسرسردبير بازداشت شده «ايران جمعه» با وي ملاقات كرد
مهرداد قاسمفر روز پنجشنبه در ديدار با همسر خود نسبت به ادامه روند بازداشتش اعتراض كرد و ادامه روند حبس خود را فاقد هرگونه وجاهت قانوني دانست.
ماهرخ غلامحسين پور كه روز پنجشنبه با همسر خود در زندان اوين ديدار كرد، با رضايت بخش خواندن شرايط همسرش و برخورد بسيار مناسب حفاظت اطلاعات زندان اوين در تدارك اين ديدار به خبرنگار حقوقي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) گفت: همسرم روند رسيدگي به پرونده خود را كه در ابتدا در دادسراي جرايم كاركنان دولت و مطبوعات مطرح شد، اما پس از طي مراحل تحقيق به دادگاه انقلاب كه مرجع رسيدگي به جرايم امنيتي است ارجاع داده شده است، غير قانوني ميداند.
وي افزود: همسرم از روز دوم خرداد ماه از سوي دادسراي تهران و به جرم چاپ و نشر كاريكاتور به هموطنان ترك زبان بازداشت شد و با هدف تحقيق و تفحص درخصوص عمدي بودن چاپ كاريكاتور مذكور و احيانا اثبات ارتباط مابين حوادث رخ داده در منطقه آذربايجان با كاريكاتور مورد نظر به مدت يك ماه با صدور قرار بازداشت موقت راهي زندان اوين شد.
همسر قاسمفر در ادامه با بيان اين ادعا كه نتايج بازجويي و تحقيقات نشانگر سهوي بودن چاپ كاريكاتور مذكور بود، به اين موضوع اشاره كرد كه سردبير ايران جمعه و كاريكاتوريست بارها و بارها به سهوي بودن اين مطلب كه از سر سهو و سنگيني بار كار روزنامهنگاري به چاپ رسيده بود، تاكيد كردند اما روز به روز سرنوشت اين دو فرد بازداشت شده پيچيدهتر شده و به محاق فراموشي سپرده شده است.
وي ابراز عقيده كرد: كيفرخواست ارايه شده بر اساس ماده 618 مصوبه سال 1336 تدوين شده و بيشتر از آنچه كه مناسب حال يك روزنامه نگار باشد متناسب با افراد جنجال پرست لاابالي و مست تنظيم شده است كه قصد ايجاد هياهو و جنجال داشتهاند.
غلامحسينپور از قول همسرش اظهار داشت: در نشريه ايران جمعه بارها و بارها مطالب علمي و آموزشي از زبان حيوانات و با لهجههاي گوناگون چاپ شده است و هرگز شائبه توهين آميز بودن براي هيچ كس ايجاد نشده است خصوصا اينكه در فضايي كه منطق طنز بر آن حاكم است عملا هيچ چيزي جدي نيست.
وي گفت: به كرات با مسوولان ذيربط و تعدادي از نمايندگان مجلس در اين خصوص ديدار كردهام و شنيدن اين جمله كه « قاسمفر بيگناه است و از سر جو در زندان به سر ميبرد و نه از سرحق» برايم عادي شده است.
غلامحسينپور از اصرار همسرش براي روشن شدن واقعي ابعاد گوناگون بحران ايجاده شده خبر داد و گفت: اكنون 68 روز از بازداشت موقت اين دو روزنامه نگار سپري شده و تحقيقات و بازجويي و بازپرسي همان هفتهي اول به اتمام رسيده است اما آنها آزاد نشدهاند و جلسه آتي دادگاه اين دو براي تاريخ 26 شهريورماه تعيين شده است.
وي با اشاره به اظهارات اخير وزير دادگستري مبني بر اين كه مدت بازداشت موقت اين دو روزنامهنگار تا نهايت دو ماه تعيين شده و اگر ظرف مدت دو ماه بازپرس پرونده نتوانست تصميم بگيرد بايد در مورد قرار تامين آنان اظهار نظر كند، افزود: تلاش وكلاي پرونده براي تبديل قرار بازداشت به قرار وثيقه تاكنون نتيجه مثبتي به همراه نداشته است.
غلامحسين پور با اشاره به اينكه مطبوعات كشور نبايد فرزندان خود را فراموش كند، گفت: آيا اين همه عذرخواهي و اعلام سهوي بودن و اصرار بر عدم سوء نيت بر چاپ كاريكاتور مذكور نميتواند مصداق كامل بند (ج) ماده 2 قانون مطبوعات باشد؟ و نميتوان اين پرسش را مطرح كرد كه چرا عليرغم اتمام مهلت قانوني، شعبه 15 دادگاه انقلاب نسبت به صدور راي يا تبديل قرار بازداشت به قرار وثيقه اقدام نميكند.
وي با اشاره به اين كه بارها از آيتالله هاشمي شاهرودي در برنامههاي خبري شنيده شده است كه قرار بازداشت موقت كه به علت سلب آزادي افراد از شديدترين و خشنترين نوع قرار تامين كيفري است، فقط مختص 6 گروه از مجرمان خطرناكي است كه ادامه حضورشان در جامعه خطرناك تلقي شود، گفت: كنجكاوم بدانم بازداشت دو روزنامه نگاري كه جز فكر خدمتگذاري به ملت و ميهن در مخيله شان نميگنجد در طبقهبندي كدام يك از شش گروه مذكور ميگنجد؟
غلامحسينپور، در پايان يادآور شد: به كرات به عنوان خبرنگار در برنامه ديدارهاي عمومي رييس قوه قضاييه حضور داشتهام و از نزديك با بسياري از ديدگاههاي متجددانه ايشان درخصوص فقه اسلامي آشنا هستم. اكنون كه خودم به عنوان عضوي از جامعه روزنامهنگاري كشور با مشكل مواجه شدهام تلاش مكررم براي ديدار با ايشان نتيجه بخش نبوده و در اين زمينه با من همكاري نشده است.
+
نوشته شده در
85/05/07ساعت 13:35 توسط علی مصلح
|
وقتی قسمت اول این متن را -که خودم هم نميدانم دقيقا چيست- نوشتم، تصورم يك بازي احمقانه گذرا مرتبط با حال و هوای این روزها بود. اما زود يقهام را گرفت و تبديل شد به يك «چيز» ادامهدار. حالا قسمت دومش را داشته باشيد. بامزه است كه نميدانم چقدر ادامه خواهد داشت!چه سكوت مرموزي... الان بايد ده دقيقهاي گذشته باشد. من هنوز كف زمينم و هيچكس هم نميآيد ببيند لش يك انسان با مغز پريشان اينجا افتاده...
راستي چرا هيچ اتفاقي نميافتد؟ چرا هيچ احمقي نميآيد من را جمع كند؟ چرا حضرت ملكالموت با قامت ترسناكش نميآيد جانم را بگيرد؟ اصلا من مگر هنوز زندهام كه انتظار ملكالموت را ميكشم؟ نكند كه مردهام و توي اين نه دقيقه او كارش را كرده؟ پس چرا هيچ چيز نميبينم؟ چرا هيچجا نيستم؟ چرا اين هيچجاسياهِ سياه است؟ فقط انگار مغزم هنوز كار ميكند... اما مغزم كه له شده. صداي برخورد جمجمهام با كاشيهاي مرغوب اين حياط لعنتي هنوز يادم مانده. نه، مغزم نميتواند كار كند. پس من چي هستم؟ يك حافظه معلق؟ يك ياد بيصاحب؟ يك چي؟
باز بايد اعتراف كنم. اعتراف به اين كه وقتي نميداني چي هستي دقيقا، حسابي گهگيجه ميگيري. ولي باز از آن زنده ماندن بيخود خيلي بهتر است. بخصوص آن چهار سال لعنتي آخر.
نميدانم چقدر وقت دارم و چه چيز انتظارم را ميكشد، اما به هر حال از نكبت قبلي كه خيلي بهتر است. عذاب نميكشم، عذاب دوري از «نون»، عذاب دوري از نشئگي، عذاب نگراني براي مادرم. آخ! گفتم مادرم؟ چه خوب كه هرگز مرگش را نميبينم. وقتي دو سال تمام مجبور بودم فكر كنم كه روز به روز به مرگ نزديكتر ميشود، درحاليكه هنوز براي من همان مامان خوشگله سر حال سه چهار سالگي بود و ديگران توي مغزم ميكردند كه دير يا زود ميميرد، دلم ميخواست از غصه بتركم. حالا من خلاص شدهام و او بايد عذاب جوانمرگ شدن تنها پسرش را به دوش بكشد. ميدانم كه نامردي است، اما واقعا تحمل مرگش را نداشتم. وقتي بهم فشار ميآمد، مينشستم در تنهايي و عر ميزدم و از خدا ميخواستم كه مرا زودتر از او بكشد. بلافاصله عذاب وجدان ميگرفتم كه او چطور اين اندوه را ميتواند تحمل كند، اما وجدانم هرگز نتوانست مرا راضي كند كه اين دعا را پس بگيرم.
«نون» الان كجاست؟ چندهزار كيلومتر آنطرفتر؟ چقدر بد است كه آدم حتي نتواند آمار عشق از دست رفتهاش را بگيرد، كه نتواند هرازگاهي مخفيانه او و زندگي جديدش را ديد بزند، كه نتواند ببيند او با يك «ديگري» خوش و خرم است و از غصه و خشم زمين گاز بگيرد.
ادامه دارد...
+
نوشته شده در
85/05/02ساعت 15:3 توسط علی مصلح
|

نميتوانم نبوغ محسن مخملباف را تحسين نكنم، هيچكس نميتواند فرصت طلبی هنرمندانه اين مرد را باور و تحسين نكند!
زندگياش را مرور كنيد؛ چه كسي جز او ميتواند از
استعاذه و
دو چشم بيسو و
توبه نصوح و
بايكوت به
نوبت عاشقي و
شبهاي زاينده رود و ... و
سكس و فلسفه برسد؟ چه كسي جز او ميتواند وقتي احساس ميكند شمع اقبال دنيا به فيلمهايش رو به خاموشي است، دوربين بدهد دست زن و بچههايش و «خانواده مخملباف» بسازد؟ چه كسي جز او ميتواند خودش را از يك فيلمساز به ناجی ملت مظلوم افغانستان تبدیل کند؟ چه کسی جز او میتواند مانيفست ضد طالبانيسم بنويسد و در قالب مقاله و كتاب به خورد خلقالله بدهد؟ چه كسي جز او ميتواند با افتخار از بيوطني حرف بزند و به جهانوطني افتخار كند؟ چه كسي جز او ميتواند فيمنامه در باب سانسور بنويسد و پس از رد شدن توسط اداره سانسور، در روزنامه پر تيراژ کشور چاپ كند؟ چه كسي جز او ميتواند «خانه فيلم»ش را تعطيل كند و به خارج از مرزها مهاجرت كند و همچنان تهيهكننده فيلمهاي ديگران باقي بماند؟...
و عاقبت اين كه چه كسي جز او ميتواند
جايزه افتخارياش را به اكبر گنجي تقديم كند؟
دوره سينماي مخملباف مدتهاست كه تمام شده؛ نه تماشاگران ايراني و نه جشنوارههاي درجه يك ديگر فيلمهايش را نميپذيرند. اما دوره خودش و موجسواريها و فرصتطلبيهايش به اين زوديها به پايان نميرسد. او يك پديده است، يك الگو!
نميتوانم نبوغ محسن مخملباف را تحسين نكنم، هيچكس نميتواند...
+
نوشته شده در
85/05/01ساعت 19:27 توسط علی مصلح
|