تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند
عجیب منتظر «روز داوری»ام. همین.

+ نوشته شده در 85/10/24ساعت 15:25 توسط علی مصلح

نبينيد... نشنويد... سوال نكنيد...
- جشنواره موسيقي... كيفيت‌گرايي... همه خوبند... رقابت بي‌رقابت... سالن‌هاي خالي... موسيقي نواحي... اركستر سمفونيك... كجاييد اي شهيدان خدايي؟
- جشنواره تئاتر كنفرانس خبري ندارد. دارد؛ «نگاه به عقب»... آن عقب‌ها خبرنگارها را مي‌شود با ده‌هزار تومان پرداخت نقدي خريد، صفحه روزنامه‌ها را مي‌شود خريد؛ مصاحبه اختصاصي با دبير جشنواره! بابا روابط عمومي...
- سينماي رسانه‌ها جا ندارد، آقا جون چونه نزن! احترام به ارباب جرايد... خرد جمعي... مشورت با دارودسته‌هاي نيويوركي٬ آخ ببخشيد، تهراني...  سوداي سيمرغ... جام جهان‌نما... در جست‌وجوي حقيقت... سينماي ملي... مهرجويي كنار ده‌نمكي...
نبينيد... نشنويد... سوال نكنيد...
+ نوشته شده در 85/10/22ساعت 11:21 توسط علی مصلح |

پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من
غمگسار و همنشین و مونس شب‌های من

ای شنیده وقت و بی​وقت از وجودم ناله‌ها
ای فکنده آتشی در جمله اجزای من

در صدای کوه افتد بانگ من چون بشنوی
جفت گردد بانگ کُه با نعره و هیهای من

ای ز هر نقشی تو پاک و ای ز جان‌ها پاک‌تر
صورتت نی لیک مقناطیس صورت‌های من

چون ز بی‌ذوقی دل من طالب کاری بود
بسته باشم گر چه باشد دلگشا صحرای من

بی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نقل و عقل
هر یکی رنج دماغ و کنده‌ای بر پای من

تا ز خود افزون گریزم در خودم محبوس‌تر
تا گشایم بند از پا بسته بینم پای من

ناگهان در ناامیدی در شبی یا بامداد
گویی‌ام اینک برآ بر طارم بالای من

آن زمان از شکر و حلوا چنان گردم که من
گم کنم کاین خود منم یا شکر و حلوای من

امشب از شب‌های تنهایی است رحمی کن بیا
تا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من

همچو نای انبان در این شب من از آن خالی شدم
تا خوش و صافی برآید ناله‌ها و وای من

زین سپس انبان بادم نیستم انبان نان
زانک از این ناله است روشن این دل بینای من

درد و رنجوری ما را داروی غیر تو نیست
ای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من

+ نوشته شده در 85/10/20ساعت 0:35 توسط علی مصلح

برگزاري دومين دوره جشنواره فيلم پليس از يك سو باعث خشنودي است، چون بر خلاف تصور اوليه كه سال گذشته ايجاد شده بود، برگزاري آن به يك دوره محدود نشد و تداوم يافت و تداوم هر رويداد فرهنگي في‌نفسه مغتنم و مبارك است...
اما تداوم برگزاري اين جشنواره، با شكل و شمايلي كه شاهديم، سوال‌هايي را به ذهن مي‌آورد. ظاهرا مهم‌ترين نكته مدنظر برگزار كنندگان جشنواره فيلم پليس، رويكرد حمايتي بوده و به همين دليل جايزه‌هاي ميليوني براي بخش‌هاي پرشمار جشنواره درنظر گرفته شده و از سوي ديگر، چند فيلم با حمايت‌هاي «ويژه» نيروي انتظامي براي حضور در اين جشنواره به سرعت مراحل توليد را طي مي‌كنند. [متن کامل]

+ نوشته شده در 85/10/17ساعت 13:4 توسط علی مصلح |

حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
روضه امید تویی راه ده ای یار مرا

روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی
آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا

+ نوشته شده در 85/10/14ساعت 2:16 توسط علی مصلح

سه هفته گذشته و هنوز باورم نمی‌شه چه بلایی سرم اومده. دارم جون می‌کنم و مدام مجبورم مخفی کنم. دلم دیگه داره می‌ترکه. چقدر بیام تو این دخمه و حوله بچپونم تو حلقم که کسی نفهمه جونم داره از حلقم می‌زنه بیرون؟ چقدر؟ تا کی؟ دلم واسه تنهایی داد زدن پر می‌زنه و حتی از این هم محرومم.
به خدا من سوپرمن نبودم. همون خرس مهربون شکننده بودم که زود بی‌طاقت می‌شد. واسه نگه داشتن جون شیرینم ادای سوپرمن درآوردم. حالا جونم ذره ذره داره می‌ره و من واسه اطرافیانم رل آدم‌های خوشحال رو بازی می‌کنم. فقط این دخمه شاهده. البته خدا هم اون بالاس و من هر شب قبل از خواب می‌شم یه بچه کوچولو، سرمو تو بالشم فرو می‌کنم، اشک می‌ریزم و ازش می‌خوام وقتی فردا صبح از خواب پا شدم، همه چیز شده باشه مثل سابق. می‌دونم یک روز بالاخره خدا آرزوی این بچه کوچولو رو برآورده می‌کنه...

+ نوشته شده در 85/10/12ساعت 2:3 توسط علی مصلح

... «گناهکار» یکی دیگر از مردانی بود که داستانش در «نایت‌ساید» شهرت داشت... هیچ چیز درباره زندگی ابتدایی «گناهکار» مشخص نبود، جز این که روزی مردی که به عنوان «گناهکار» شناخته می‌شود، تصمیم گرفت روحش را به شیطان بفروشد. موضوع را به دقت بررسی کرد، تدارک‌های لازم را فراهم کرد و شیطان را از جهنم احضار کرد. نه یک دمون* یا یک فرشته سقوط کرده، بلکه خود «دشمن باستانی» را احضار کرد. تاریخ و ادبیات پر از داستان‌هایی است که نشان می‌دهد چرا این کار همیشه یک فکر واقعا اشتباه بوده است. اما «گناهکار» ظاهرا می‌دانست چه کار می‌کند. او ابلیس را احضار کرد، او را به شکل دلخواه درآورد، سپس گفت که می‌خواهد روحش را بفروشد و وقتی ابلیس پرسید در مقابل چه می‌خواهد، مرد گفت: عشق حقیقی.
شیطان غافلگیر شد و تذکر داد که عشق حقیقی در حیطه کاری او نیست. ولی مرد پافشاری کرد. معامله، معامله است، بنابراین قرارداد با خون امضا شد و در مقابل اهدای ابدی روحش، مرد قول ده سال زندگی با زن رویاهایش را گرفت.
شیطان گفت: برو به این بار، در این زمان و او منتظر توست. بعد خندید و ناپدید شد.
مرد در زمان تعیین شده به بار رفت و به راستی زن رویاهایش را ملاقات کرد. عاشق هم شدند و به سرعت ازدواج کردند. آنها از ده سال بسیار شاد کنار یکدیگر لذت بردند. وقتی ده سال به پایان رسید، شیطان همزمان با آخرین ضربه ساعت نیمه شب آمد تا روح مرد را ببرد و به دوزخ بیاندازد.
مرد به علامت موافقت سر تکان داد و گفت: دانستن عشق حقیقی ارزشش را داشت.
شیطان گفت: تمامش دروغ بود. زن یکی از دمون‌های من بود، یک succubus** که فقط وانمود می‌کرد به تو علاقه دارد. همانطور که قبل از تو  به بسیاری از مردان علاقمند شده بود.
مرد گفت: مهم نیست. من عاشقش بودم و همیشه خواهم بود.
شیطان شانه‌ای بالا انداخت و مرد را برد.
و این‌گونه مرد تنها روح دوزخ شد که همچنان عشق می‌ورزید، با وجود آن که فهمیده بود، باوجود آنچه برایش رخ داده بود؛ بی‌اعتنا و لجوج عشق می‌ورزید. شیطان نتوانست در دوزخ نگهش دارد. عشق او هوای دوزخ را خراب می‌کرد. عاقبت چاره‌ای نداشت جز این که مرد را از دوزخ بیرون کند و او را به سرزمین زندگان برگرداند. بهشت هم نمی‌توانست مرد را بپذیرد. او به هر حال با شیطان معامله کرده بود. پس مرد به «نایت‌ساید» آمد تا برای ابد در خیابان‌های پوشیده از نور چراغ‌های نئونی قدم بزند، نه زنده و نه مرده، رانده شده از دوزخ و بهشت. مرد «گناهکار» نامیده شد...

* دیو، اهریمن. بر اساس افسانه‌های یونان باستان، دمون ها ایادی شیطان هستند.
** دیو ماده‌ای که مردان را فریب می‌دهد و با آنها همبستر می‌شود.

---

این بخش کوتاهی از کتاب چهارم نایت‌ساید نوشته سایمون گرین است که یکی از شخصیت‌های فرعی داستان را معرفی می‌کند. آنقدر جذاب و مسحور کننده است که با سواد نصفه و ناقصم این چند خط را ترجمه کردم تا بقیه هم در لذت خواندنش شریک شوند.
نایت‌ساید یک شهر قدیمی زاییده ذهن سایمون گرین است که زیر لندن واقع شده. در «نایت‌ساید» همیشه شب است، ساعت 3 نیمه شب: «ساعت گرگ و میش، زمانی که اغلب مردم می‌میرند و اغلب کودکان به دنیا می‌آیند». دنیایی سرشار از تباهی و گناه و شرارت. «جایی که بهشت و دوزخ بر آن تسلط ندارند». گرین با تخیلش اسطوره‌ها و افسانه‌های مغرب زمین را بازتولید کرده و دنیا و شخصیت‌های «نایت‌ساید» را خلق کرده است.
تا به حال هفت کتاب از سری نایت‌ساید منتشر شده و گرین مشغول کار روی هشتمین قسمت است. سعی می‌کنم باز هم درباره نیمه تاریک لندن و آدم‌هایش بنویسم.

+ نوشته شده در 85/10/10ساعت 0:4 توسط علی مصلح |

چون وبلاگ مدتی تعطیل بود، فکر نمی‌کردم کسی برای بازی اعتراف‌های پنج گانه دعوتم کند. اما یک نفر دعوت کرد و راستش فقط به خاطر یکی از بندها، چهارتای دیگر را می‌نویسم. خودتان اعتراف حیاتی را حدس بزنید!

1- از یک سالگی ارادتم به سیگار را نشان دادم. این حکایت در تمام فامیل ما معروف است که صبح‌های زود بیدار می‌شدم و می‌رفتم سراغ سیگار و کبریت پدرم که عادت داشت می‌گذاشت بالای سرش. سیگارها را ریز می‌کردم و توتون‌ می‌خوردم و به گوگرد سر کبریت‌ها هم رحم نمی‌کردم. مادرم همیشه می‌گوید: می‌ترسیدم کبریت بزنی و منفجر شوی!

2- روز اول مدرسه (1 مهر 1365) در دبستان «یاسر» پایگاه چهارم شکاری دزفول - هیچوقت یادم نمی‌رود - زنگ اول٬ وقتی معلم هنوز نیامده بود٬ سرم خورد به لبه پنجره بالای سرم. دیدم همه دارند نگاهم می‌کنند. به سنت لعنتی دهه شصت کله‌ام را نمره چهار زده بودند. دست زدم به سرم و وقتی پایین آوردم، دیدم قرمز است! برای اولین و آخرین بار - تا حالا - سرم شکست.

3- در تمام عمرم در خیابان به هیچ دختری شماره نداده‌ام و با تمام وجودم افتخار می‌کنم. هیچ موجود مونثی این قدر ارزش ندارد که تو رویم نگاه کند و رویم را زمین بیاندازد. اگر هم قبول کند، اصلا ارزش ندارد! در این زمینه آدم اُمُلی هستم و خجالت هم نمی‌کشم.

4- در برخورد با جنس مخالف سه مشکل بزرگ دارم؛ اول، باید احساسم مرتعش شود تا بتوانم حداقل ارتباط را داشته باشم. دوم، من شیفته خانم‌های سیگاری هستم (حتی وقتی خودم نمی‌کشیدم هم بودم). سوم، به شکل خودآزارانه‌ای فقط خانم‌های مسن‌تر از خودم، برایم جذابیت دارند. طبیعتا ترکیب این سه عامل به کنده شدن کلک آدم منجر می‌شود!

5- بزرگ‌ترین، پایدارترین و عمیق‌ترین آرزویم این است: زودتر از مادرم و یک نفر دیگر - که نمی‌توانم بگویم کیست - بمیرم.

+ نوشته شده در 85/10/07ساعت 17:27 توسط علی مصلح |

بعد از يك دوره دوري و بي‌خيالي با خودم قرار گذاشته‌ام به جز كار گِل، چيزك‌هايي با امضا بنويسم. طبق معمول، بيشتر در حوزه سينما كه هرچند ازش متنفرم، اما بيشتر از حوزه‌هاي ديگر مي‌شناسمش متاسفانه.
خوشبختانه فضاي حاكم بر خبرگزاري شهر كه دو ماهي هست مسئوليت سرويس فرهنگي‌اش با بنده سراپا تقصير است، آن قدر آزاد هست كه بشود چيزهايي گفت.
اين اوليش:
شوراهاي مشورتي سينما، چرا و چگونه؟

+ نوشته شده در 85/10/04ساعت 13:39 توسط علی مصلح |

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریده‌ام

دل را ز خود برکنده‌ام با چیز دیگر زنده‌ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام

ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده‌ام

دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پریده‌ام

امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده‌ام

من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او
من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده‌ام

از کاسه استارگان وز خون گردون فارغم
بهر گدارویان بسی من کاسه‌ها لیسیده‌ام

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده‌ام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده‌ام

...

چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیده‌ای من صدصفت گردیده‌ام

در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده​ها منزلگهی بگزیده‌ام

...

در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین داده‌ام تا این بلا بخریده‌ام

چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می‌روی
بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده‌ام

پوسیده‌ای در گور تن رو پیش اسرافیل من
کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده‌ام

...

+ نوشته شده در 85/10/03ساعت 23:36 توسط علی مصلح

عكس از محمد توكليحاج آقا! به خدا رای آوردن این قدر ارزش ندارد. شما که هیچ جور گروه خونتان نمی‌خورد به این تین ایجرهای دوم خردادی٬ چرا؟ به خدا قسم همان وعده‌های ریالی بیشتر جواب می‌دهد. حالا هم که الحمدلله کلی از نامزدهایتان رفته‌اند به شوراها و مجلس خبرگان. خوبیت ندارد. از سن و سال شما بعید است حاج آقا! ما در حال لحظه شماری هستیم برای انتخابات سال ۸۸ و وعده ماهی نمی‌دانم چقدرِ شما. به خدا جیب هایمان خالی است و چشممان به دست پربرکت شما. ژانگولر بازی از ما گذشته. تعدادمان هم خیلی زیاد است. ما را که بشمارید٬ دیگر خواب اصحاب کهف هم در انتخابات سال ۸۸ شما را سوم نمی کند.
حاج آقا! اقلا می‌گذاشتید شب یلدای سال ۸۷ می‌رفتید مراسم جماعت ۴۰چراغ. ژانگولرهای سال ۸۵ تا سه سال دیگر به پس گردنی خورده‌هایی مثل ما تبدیل شده‌اند. جواب نمی‌دهد. کی به شما مشاوره داد حاج آقا؟
حاج آقا! عبای شما که شکلاتی نیست. این جور جاها مال شکلاتی‌هاست. به خدا رای آوردن این قدر ارزش ندارد حاج آقا!

+ نوشته شده در 85/10/02ساعت 17:8 توسط علی مصلح |