...
میگویم: من اینها را نوشتهام.
عمو آب توی سماور میریزد و فتیلهاش را بالا میكشد، میگوید: خوب، باز هم بنویس، بعدش هم بگو كه هیچچیز بدتر از عادت نیست. وقتی با هم زندگی میكردیم اغلب جاییش رگبهرگ میشد. بیشتر رگ كتف چپش بود. گاهی هم كه میرفت میرقصید یك رگی توی پاشنـﮥ پاهاش جابهجا میشد. برای همین هم میآمد سری به من میزد. شبها هم اگر سرش را بد میگذاشت روی بالش، اغلب گردنش رگبهرگ میشد. اوایل فكر میكردم میخواهد ناز كند. من هم خوشم میآمد. بعد فهمیدم كه قضیه جدی است. كمكم هم با رگ و پیهای تنش آشنا شدم و تا مثلاً رگهای مچ دستهاش را با هم مقایسه میكردم، میفهمیدم كدام یكی است. اصلاً سرانگشتهام خودبهخود میفهمیدند كجا را باید مالش بدهم. همیشه هم از جایی خیلی دورتر شروع میكردم و نرمنرم میرسیدم به همانجا كه نالهاش را درمیآورد.
زنعمو میگوید: پس كجا رفتی، میرزا؟
ـ دارم آب گرم میكنم.
ـ جاییم كه درنرفته، فقط همین پشتم است، طرف چپم. دستم را كه خیلی میبرم بالا، تا مغز سرم تیر میكشد.
عمو میگوید: میبینی، پسر؟ عشق فقط همان كارها نیست. این هم هست و هزار كار كوچك كه هیچكس نمیتواند بنویسدشان...
*
* جننامه٬
فصل ششم. هوشنگ گلشیری.
+
نوشته شده در
86/03/24ساعت 3:15 توسط علی مصلح
اول این را بخوانید:
شب بخیر و موفق باشید!شنیدهاید که میگویند ما ایرانیها حافظه تاریخی ضعیفی داریم؟ خب، حالا ظاهرا حافظه کوتاه مدتمان هم ضعف پیدا کرده و لازم است بعضی چیزها یادآوری شود!
دو سال پیش در تحریریه ماهنامه فیلم٬ نیما حسنینسب گفت که میخواهد مسئولیت شکل دهی به سایت
سینمای ما را بپذیرد. دربارهاش حرف زیاد زدیم و چون تجربه همکاری با مرجان و
مرضیه ریاحی در راهاندازی
پایگاه خبری فیلم کوتاه را داشتیم، خوشحال بودم که در آن فضا قرار است یک سایت سینمایی جدید فعال شود. بخصوص که سایتهای فیلماندسینما، پرشیا فیلم و 30نما هرکدام به دلایلی از حالت فعال خارج شده بودند. سینمای ما راه افتاد و دوستان
خبرش را فرستادند و در پایگاه منتشر شد.
دیروز دیدم روزنامه
هممیهن در صفحه سینماییاش
گزارشی منتشر کرده درباره سایتهای سینمایی به قلم مهدی عزیزی که همکار نیما و امیر قادری است در سینمای ما. ایشان بر سر ما منت گذاشتهاند و درباره
پایگاه خبری فیلم کوتاه هم نوشتهاند، اما نمیدانم چطورشده که ناگهان
سینمای ما شده مبدا سینما در وب ایران (؟!):
پس از راهاندازي«سينماي ما» موج جديدي در راهاندازي سايتهاي سينمايي به وجود آمد كه وجود سايتهاي قدرتمندتر و همچنين فعاليت ضعيف كه صرفا تقليدي از روي سايتهاي بزرگتر بود، موفقيت خاصي را نصيب صاحبانشان نكرد. «پايگاههاي خبري فيلم كوتاه» و «پيك مستند» هم كه نگاهي تخصصيتر به شاخهاي از سينما را داشتند راهاندازي شدند كه توانستند مخاطبان خود را پيدا كنند.البته همانطور که اول این پست خواندید، مرضیه ریاحی در
مطلبش ماجرا را و هرآنچه لازم بوده٬ توضیح داده است. من فقط میخواهم به رفقا یادآوری کنم که چی بود و کِی بود و از کجا بود... یعنی به همین سادگی ماجراهای همین دو سه سال جوری به هم میریزد که پایگاه خبری فیلم کوتاه میشود دنبالهروی «موجی» که سینمای ما راهاندازی کرد؟! عجب اعتماد به نفسی!!
دوستان! حافظه تاریخیمان ضعیف است، درست. به کلهمان که بیل نخورده. مطمئنا به کله اینترنتبازها هم نخورده. محض یادآوری عرض شد و این که لطفا جوگیر نشوید! همین.
+
نوشته شده در
86/03/20ساعت 11:44 توسط علی مصلح
|
و من نميدانم كجاي صورتش را بايد ببوسم. و او ميداند كه نميبوسم، كه ميخواهم باز گونهاش را گاز بگيرم. با وجود اين، دو دست كوچكش را روي دو گونهام ميگذارد و نفسش را جلو ميآورد. لبخند نميزند. نه. فقط براي گفتن شببهخير دهان ميگشايد. و حالا با لبهاي بسته و چشمهاي سبزش و آن دو دست سرد كوچك ايستاده است تا باز غافلگيرش كنم. رومئو كجاي صورت ژوليت را ميبوسد، توي كتاب ساده شدهء اين چشم سبز ساكت؟
** کریستین و کید، فصل اول:
عروسک کوچک. هوشنگ گلشیری.
+
نوشته شده در
86/03/17ساعت 14:21 توسط علی مصلح
نمیشود بازیگوشیهای آقای
محسن نامجو را تحسین نکرد، آنجا که آویختن به زلف معشوق را به «واعتصموا به حبل الله جمیعاً و لا تفرقوا» وصل میکند و بعد حرف حلقآویز شدن از روی پل فردیس را پیش میکشد. وقتی هم میخواند: «ای خاطرهات پونز نوک تیز ته کفشم» مو بر تن آدم سیخ میکند. یقه را میگیرد و ول نمیکند تا هی گوش کنی و گوش کنی و وقتی به این بند رسید٬ ولوم اسپیکر را تا ته بچرخانی و باز از نو.
ولی امان از وقتی که این بازیگوشیها میرود به جاده خاکی. آقای نامجو پدیده عجیبی است؛ یک نابغه شوریده و انکار ناپذیر که کارهایش یک دست نیست و اتفاقا ویژگیاش همین است؛ این که مدام غافلگیرت میکند. بعضی وقتها با اوجهایش و گاهی با فرودهایش. نمیتوانی حدس بزنی کار جدیدش کدام است؛ باید گوش کنی و... غافلگیر شوی. همین نکته هم هست که به شدت امروزیاش میکند.
خیانت محسن چاوشی هم قطعه عجیبی است. وهم غریبی دارد و درست زده وسط خال لعنتی.
+
نوشته شده در
86/03/17ساعت 3:42 توسط علی مصلح
|
هی میخواهم بیخیال باشم، نادیده بگیرم، بزنم به کوچه علی چپ، غر نزنم... نمیشود. بعضی گافها بد روی مغز آدم میرود و کرم لامصب نمیخوابد تا آدم برای چند تا مخاطب فرضی هم که شده درد دل کند.
از این که در این مملکت هر کسی با هر تخصص مربوط یا نامربوط به خودش حق میدهد پا در کفش دیگران کند، متنفرم. یکی از این کفشها «ژورنالیسم» است. بسیاری از سیاسیون که مطمئنا در این زمینه «هر» را از «بر» تشخیص نمیدهند، به یمن آشفته بازار مطبوعاتی ده سال گذشته امر برشان مشتبه شد که روزنامه نگار شدهاند (اخیرا یکی از آنها که قبل از دوم خرداد 76 یک راستگرای افراطی بود و بعد از آن، به سوپر اصلاح طلب تبدیل شد، شعر هم میگوید!) و اخیرا دوستان جوان «هنرمند» جو کار ژورنالیستی گرفتدشان.
نفس قضیه البته اشکالی ندارد، به شرطی که با کمی شناخت و بینش و مطالعه و پشتکار همراه باشد، نه بر اساس رفیق بازی و رابطه با چند روزنامه نگار. همکاران روزنامه نگار هم البته بر اساس حسن نیت و دلسوزی و رعایت حرمت رفاقت رفتار میکنند. اما خب، طبیعتا وقتی شناخت و بینشی در کار نباشد، حاصل همین است که میبینیم؛ از معتبرترین رویداد سینمای جهان «گزارش اختصاصی» میآید و منتشر میشود، در حالی که «هنرمند جوان» Fortnight را با Four night اشتباه میگیرد و بخش Directors' Fortnight جشنواره کن را در گزارش «اختصاصی» خود مینویسد: «چهار شب کارگردانان»!
حتی اگر فرض را بر این بگیریم که زبان انگلیسی هنرمند مورد نظر زیاد خوب نیست - که این برای ما ایرانیها اصلا چیز عجیبی نیست - نشان میدهد ژورنالیست تازه کار ما که اتفاقا سینماگر هم هست و باید سر و کارش با مطبوعات سینمایی باشد، در عمرش ترکیب «پانزده روز کارگردانان» را در این نشریات نخوانده یا حداقل این ور و آن ور نشنیده است. آیا کسی تا این حد بی بهره از اطلاعات اولیه٬ باید برای یک نشریه عمومی مطلب بنویسد؟ هنرمند است؟ خب باشد٬ چه ربطی دارد؟
دوستان! به خدا عدهای هستند که این خط خطیهای ما را میخوانند. اسم این عده، «مخاطب» است. قرار است با خواندن٬ به معلوماتشان اضافه شود، نه این که به بیراهه بروند و اطلاعات نادرست در حافظهشان ثبت شود. این، شاید مته به خشخاش گذاشتن به نظر برسد، اما به خدا این طور نیست. ما فقط برای امروز نمینویسیم و منتشر نمیکنیم. چیزی با عنوان «آرشیو» وجود دارد که - مثلا - «تاریخ» را میسازد. چند سال دیگر به این خط خطیهای منتشر شده ارجاع داده میشود. این گافها که تعدادشان روز به روز بیشتر میشود، آینده را خراب میکنند.
اما به جز این حرفها، اخیرا دارم به این فکر میکنم که خبرنگاران و روزنامه نویسها آنقدر در این سالها از این حرفه نردبان ساختند و خودشان را به آغوش سیاست و کار هنری و... انداختند که حالا سیاستمداران و هنرمندان و... دارند تلافی میکنند. آقایان و خانمها! همکاران ما اشتباه کردند که پا در کفش شما کردند. لطفا شما اشتباه نکنید و پایتان را از روی پای ما بردارید!
+
نوشته شده در
86/03/03ساعت 2:20 توسط علی مصلح
|
امروز دهمین سالگرد دوم خرداد است. هر چه میگذرد، بییشتر مطمئن میشوم که نسل بیچاره ما ده سال پیش در چنین روزی یکی از فلاکتبارترین تجربههای عمر خود را رقم زد. ازحالا٬ روزی را میبینم که نسل یا نسلهای بعدی، ما را به خاطر انتخابمان مواخذه میکنند. ما باید چه کسانی را مواخذه کنیم؟
حال و روزمان را ببینید...
+
نوشته شده در
86/03/02ساعت 11:22 توسط علی مصلح
|