جالب بود. بعد از فشارهاي زياد، به قول رفقا و قدما بهروز غريبپور را «استعفا کردند». شورای عالی خانه هنرمندان در برابر استعفای او مقاومت کرد و بعد از یکی دو تهدید به افشای «نیمه پنهان» اعضای محترم شورای عالی، اعلام شد كه با استعفاي غريبپور موافقت شده و
مجيد جوزاني به عنوان مديرعامل جديد خانه هنرمندان معرفي شد.
ضمن تبريك زياد به آقايان به خاطر فتح آخرين سنگر فرهنگ، پيشنهاد ميشود حق ساير سياهي لشكرهاي تئاتر و نوچههاي مديران فرهنگي سابق و فعالان ستادهاي انتخاباتي را هم به جا بياورند و پُستهاي دوبل را به پايشان بريزند. گناه دارند. غرور دارند. جاهطلبي دارند. تازه نفساند. براي «خدمت» حریصاند. نيازمند تجربهاند. ضد انقلاب و چپي نميباشند. اخلاق مدار ميباشند... باز هم دليل ميخواهيد؟
توضیح ۱: همه چيزمان بايد به همه چيزمان بيايد.
توضیح ۲: هر روز کوتولهتر از دیروز.
توضیح ۳: پووووووووف...
توضیح ۴: [...] زدند تو هرچی فرهنگ و هنر مملکته.
توضيح ۵: اصلا مگه ما فرهنگ و هنر هم داشتيم؟
+
نوشته شده در
86/05/29ساعت 16:6 توسط علی مصلح
|
جشن سينماي ايران -به شكل اخص- و مجموعه سينماي ايران - به شكل اعم- به يك سيرك دِمُده درجه دو تبديل شده كه عدهاي روي صحنه به همديگر ميپرند و به هم پشت پا و پسگردني ميزنند و دماغ هم را ميكشند و... از اين دست، عدهاي هم آن بالا نشستهاند؛ تازهكارها به هيجان ميآيند و ميخندند و قديميها از بيحوصلگي خميازه ميكشند.
اين سيرك قديمي سالها است به راه افتاده و همچنان به كار خود ادامه ميدهد، بازيگرانش هر چندسال يك بار عوض ميشوند، اما مناسبات همان است و مبناي دعواهاي روي صحنه همان؛ همانقدر كليشهاي، قابل پيشبيني و مبتذل. بيچاره ما كه مجبوريم از اين بالا بنشينيم و اين وقايع را رصد كنيم و از همه بدتر صفحات كاغذي و مجازيمان را با گزارش همين مزخرفات سياه كنيم تا شكم صاحب مرده سير شود. كي در اين سيرك را گِل ميگيرند كه خيال همه راحت شود و ما هم برويم دنبال يك شغل آبرومند؟
توضيح: اين پُست تقديم ميشود به
حسين نوروزي.
+
نوشته شده در
86/05/27ساعت 18:8 توسط علی مصلح
|
وودي آلن در رثاي اينگمار برگمان مطلب تاثير گذاري در نيويورك تايمز نوشته است:
مردي كه سوالهاي سخت ميپرسيد.
افتتاحيه مطلب تكان دهنده است. شما هم بخوانيد:
خبر را در اوويدو -يك شهر كوچك دوست داشتني در شمال اسپانيا كه در آن مشغول فيلمبرداري هستم- گرفتم كه برگمان مرده است. يك پيام تلفني از طرف يك دوست مشترك برايم ارسال شد، وقتي سر صحنه فيلمبرداري بودم. برگمان يك بار به من گفت كه نميخواهد در يك روز آفتابي بميرد. من آنجا نبودم، فقط ميتوانم اميدوار باشم او به هواي خنكي كه همه كارگردانها دوست دارند، رسيده باشد.
من قبلا به افرادي كه ديدگاه رمانتيك به هنر دارند و خلق [اثر هنري] را امري مقدس ميدانند گفتهام: در نهايت، هنرتان شما را نجات نميدهد. اهميت ندارد چه كارهاي عالياي ساخته باشيد (برگمان منويي از شاهكارهاي شگفتانگيز به ما داده بود). كارهايتان از شما در برابر سرنوشت كه در ميزند و شواليه و دوستانش را در پايان
مهر هفتم از هم جدا ميكند، محافظت نميكند. و اينگونه بود كه در يك روز تابستاني در ماه ژوئيه، برگمان، شاعر سينمايي بزرگ مرگ نتوانست مات شدن ناگزيرش را به تاخير بياندازد و بهترين فيلمساز تمام دوران زندگيام درگذشت.
آلن نه فقط در مقام يك مريد و شيفته، كه به عنوان يك تحليلگر برگمان را بررسي ميكند. ترجمه و انتشار اين مطلب به دوستان مطبوعاتي صاحب حس و حال پيشنهاد ميشود. راستي، هنوز جايي هست كه بشود اين جور چيزها را توش چاپ كرد؟
مرتبط (؟):
مقاله اسكورسيزي درباره آنتونيوني در نيويورك تايمز
+
نوشته شده در
86/05/22ساعت 18:18 توسط علی مصلح
|
امروز
تريلر اقتباس سينمايي از رمان
بادبادك باز را ديدم. همه چيزش به كنار، تماشاي همايون ارشادي در همان چند نما حس خوبي داد، آن هم وقتي من و هموطنان عزيز در هُرم گرماي چسبناك تهرانِ چرك، داريم روي آسفالت داغ همديگر را تكه تكه ميكنيم.
سينما هميشه اينجور وقتها به داد آدم ميرسد. رفيق تازه بيكار شدهام كه ديروز در روزنامهشان را بستند، خوب منظورم را ميفهمد. رفيق! بيخيال توقيف، هنوز سينما را كه نتوانستهاند ازمان بگيرند. بچسب به همان سه نخ كنت و روزنامه ورزشي و ديويدي، تا دوباره روز از نو، روزي از نو.
+
نوشته شده در
86/05/16ساعت 13:33 توسط علی مصلح
|

آن روز عصر که خبر مرگ اینگمار برگمان منتشر شد٬ اولین واکنش ذهنی من - و احتمالا خیلیهای ديگر - اين بود كه فكر كنند از نسل آن غولهاي بزرگ سينما چه كسي باقي مانده است؟ پاسخ اجتناب ناپذير اين بود: ميكلآنجلو آنتونيوني. داشتم سبك سنگين ميكردم همين را بنويسم كه از نسل مدرنيستهاي سينما فقط آنتونيوني مانده كه خبر آمد آنتونيوني هم رفت.
حالا بايد چه بگوييم؟ اين كه سينما همه غولهايش را از دست داد؟ طبيعتا اين جمله حق مطلب را ادا نميكند. بايد به اين نكته هم توجه كرد كه عصر ظهور و حضور و بقاي غولها خيلي وقت است كه تمام شده و ديگر ماهيت سينما حضور چنين پديدههايي را برنميتابد. اين البته لزوما معناي منفي ندارد. سينما در طول زمان به اين شكل درآمده تا بتواند خودش را حفظ كند. ماهيت رسانهاي آن مدام بر جنبه هنرياش غلبه كرده و حالا هنرمندترين سينماگران روز هم محتوا و فرم اثرشان را در قالب يك «پيام» منتقل ميكنند٬ حتي اگر خودشان هم نخواهند. جايگاههاي متنوع نمايش فيلم - كه ديگر به پرده بزرگ سينما محدود نيست - و شتابزدگي مفرط زندگي در عصر جديد خودبهخود اين وضعيت را به فيلمساز و مخاطب تحميل كردهاند و قطعا دلايل متنوع ديگري هم وجود دارند كه هنر به سمت رسانه حركت ميكند.
با رفتن برگمان و آنتونيوني - طرفدارشان باشيم يا نباشيم - آن شكل «فاخر» و «مقدس» سينما به تاريخ و البته نوستالژي شيرين نسلهايي كه فرصت لذت بردن يا آموختن از آن را پيدا كردند٬ پيوست. ما تا چند سال ديگر به اين غره خواهيم بود كه در عصري زندگي كرديم كه امثال برگمان و آنتونيوني در آن نفس ميكشيدند. هرچند كيلومترها دورتر، اما به هر حال اين همزماني در آيندهاي نزديك قطعا از معدود بهانههاي ما براي احساس غرور خواهد بود. ديگر چه ميخواهيم؟
+
نوشته شده در
86/05/12ساعت 15:31 توسط علی مصلح
|

«سینما بیرحم است...»
این جمله را تا به حال چند بار شنیدهایم؟ برای ما مصداقهای بیرحمی سینما چه بوده است؟ این که مردم سوپر استاری را فراموش میکنند... یا جوان علاقهمندی برای ورود به سینما رنج و عذاب میکشد و با سرخوردگی، هدفش را رها میکند؟ چقدر به میزان بیرحمی سینما فکر کردهایم؟ سینما چقدر بیرحم است؟ آن قدر هست که جان را بگیرد؟ اعضای بدن را چطور؟
مصطفی کرمی، تصویربردار، دانشجوی دانشگاه سوره، یک نیروی تازه نفس سینمای ایران بیش از دو هفته است که «جانباز سینما» است. دو دست و دو پایش را تا به حال داده و همین طور دارند مثلهاش میکنند تا زنده بماند و بافتهای آسیب دیده اش که از شدت سوختگی با برق از بین رفتهاند، به همه بدنش گسترش نیابد. سینما، کشته زیاد داشته، اما آنها لااقل رفتهاند و راحت شدهاند. مصطفی ذره ذره دارد میرود و تا یک هفته پیش اصلا کسی خبر نداشت.
مصطفی کرمی داشته یک فیلم کوتاه را فیلمبرداری میکرده، به سفارش حوزه هنری گرگان که یک سیم برق، یک سیم لعنتی فشار قوی سرنوشتش را دگرگون میکند. شاید او دارد به این فکر میکند که اگر آن روز متصدی مربوطه در اداره برق تکمهای را زده بود و اگر دیگر همکاران متصدی محترم از سر بی مسوولیتی به گروه سازنده نگفته بودند سیم خطر ندارد، زندگیاش حالا چگونه بود. احتمالا دلش میخواهد زمان را به عقب بازگرداند، به دقیقهای قبل از برق گرفتگی یا شاید هم عقبتر، به زمانی که حضور در این پروژه را پذیرفت. کاش میشد واقعا زمان را پس و پیش میکرد و از این سرنوشت میگریخت.
اما حالا که ماشین زمانی در کار نیست، چه باید کرد؟ به کوچه علی چپ بزنیم و بی خیالی طی کنیم؟ بی خیال این که زمانی مصطفایی بوده که دست و پایی داشته و حالا ندارد؟ چطور است تمرکز کنیم بر استعفای مدیران سینمایی و درباره چشم انداز پیش روی سینمای ایران تحلیلهای رنگارنگ از خود صادر کنیم؟ زیر سوال بردن مسوولان به خاطر نمایش یکی دو فیلم و وامصیبتا فریاد زدن چطور است؟ یا شاید بهتر است جواب اولیور استون را بدهیم. سینما را گوشت قربانی منافع گروهی و جناحیمان هم بکنیم، بد نیست. به ما چه ربطی دارد که جوانی در گوشه بیمارستانی در تهران دست و پایش را در راه سینما از دست داده است. دست و پا ندارد، کمتر گناه میکند، همان طور که آن مقام مسوول توی چشم های مصطفی نگاه کرده و گفته است.
آقایان و خانمها! مسوولان محترم! فعالان صنفی! اصحاب رسانه! این روزها اگر سری به بیمارستان مهر در خیابان زرتشت تهران بزنید، در گوشه اتاقی کوچک با منظرهای مواجه میشوید که عرق شرم از منافذ بدن تان بیرون میزند. خجالت میکشید که دست دارید برای دراز کردن و پا دارید برای تکیه زدن و گام برداشتن. کمی که دقت کنید، در اندام رنجور و تکیده این جوان، خود سینمای ایران را میبینید؛ موجودی از شکل افتاده که هیچکس حاضر نیست مسوولیتش را بپذیرد. به ضرب مسکن و بریدن تکههایی از وجودش ادامه حیات میدهد. اگر قدمهای مبارکتان را رنجه نمیکنید، لااقل به عکسهایش نگاه کنید. لطفا کمی -فقط کمی- در فکر فرو روید. این حادثه میتواند برای هر کدام از شما رخ دهد. کما این که برای خانم بازیگر جوان کمی آن سوتر رخ داد. مصطفی کرمی کسی را ندارد که نامه سرگشاده بنویسد و تهدیدتان کند برای احقاق حقش. او قبلا جنگ زده بود و حالا جانباز است، جانباز سینما. اما دردش به جای بزرگداشت، تا به حال فقط هزینه داشته است. کمک به او یک وظیفه است، وظیفهای انسانی، اخلاقی و صنفی. او حالا - همین حالا - به کمک نیاز دارد. خودتان را پیش وجدان تان سربلند کنید.
نوشته شده برای هفتهنامه «جهان سینما»
پینوشت:
شماره حساب 210384448 بانك تجارت، شعبه مهر، كد 318 به نام مصطفی كرمی برای واریز کمکهای مردمی اعلام شده و به زودی یک شماره حساب ارزی هم اعلام میشود.
مرتبط:
برای تنِ مثله شده «مصطفی كرمی»گزارش تصویری از وضعیت مصطفی
مصطفی را از یاد نبریم
+
نوشته شده در
86/05/10ساعت 20:38 توسط علی مصلح
|