
عرضه زیرزمینی
سنتوری یک اتفاق مهم است و یک پیام مهمتر دارد.
از دیدگاه اول نشان میدهد ادعای مبارزه با فرهنگ زیرزمینی و توقف قاچاق فیلم و از این حرفها کلا باطل است، چون زیرزمینیها هر وقت اراده میکنند، یک تکخال از آستینشان بیرون میآید. اگر چند ماهی بود حضورشان کمرنگ شده بود، لزوما به خاطر تاثیر تشکیل ستاد مبارزه با قاچاق فیلمهای سینمایی نبوده، بلکه ماهیت کارشان اینگونه است که به شکل تاکتیکی عقبنشینی میکنند و بعد دوباره از نو.
اما از دیدگاه دوم، پیام مهم توزیع گسترده نسخه کامل
سنتوری و بازتابهایش این است که دیگر به هیچ وجه نمیتوان از برخورد رسانه و مخاطب جلوگیری کرد. سینما رسانه مهم و در عین حال منعطفی است. کانالهای فراوان برای ارسال پیام دارد و شبکه زیرزمینی، در همه جای دنیا یکی از این کانالها است، بخصوص با گسترش اینترنت. مثل یک اژدهای هفت سَر است که اگر بخواهید با آن در بیفتید، هر سری را که قطع کنید، جایش چند سر دیگر میروید. اتفاقی هم که برای
سنتوری افتاده همین است. مدیریت فرهنگی کشور سعی کرد به شیوههای گوناگون، از سانسور و تعدیل فیلم تا جلوگیری از نمایش عمومی، مانع از دیده شدن آن شود. اما حالا نسخه کامل فیلم درآمده و مطمئن باشید علاوه بر سینماروها، آنهایی که اگر سنتوری اکران میشد به دیدنش نمیرفتند هم حالا این نسخه را میگیرند و تماشا میکنند.
توزیع گسترده آخرین فیلم مهرجویی یک بار دیگر این فرض را ثابت کرد و جالب است که مدیران ما همچنان نمیخواهند این واقعیت را بپذیرند. آنها با توقیف محصولات فرهنگی میخواهند نزد جمعی محدود اما قدرتمند سربلند باشند، اما به این نکته توجه نمیکنند که با به محاق کشیدن ظاهری آثار به ظاهر مسالهدار، هیزم به آتشِ عطش عمومی برای دیدن آنها میریزند و اتفاقا امکان بهتر دیده شدنشان را فراهم میکنند. همانطور که در سالهای گذشته از فیلمهایی مانند
دایره و
ده پدیدههای اجتماعی ساختند و با صدها آثار هنری در حوزههای دیگر نیز چنین کردند.
به نظرم توزیع زیرزمینی
سنتوری هرچند به صنعت سینما ضربهای مقطعی میزند و به لحاظ شرعی و عرفی به آن اشکالات فراوان وارد است، اما در بُعدی کلانتر برای «رسانه سینما» یک موفقیت بزرگ است و قدرت انعطاف آن را به رخ میکشد.
مرتبط:وزیر ارشاد سازندگان سنتوری را متهم کرد
+
نوشته شده در
86/11/30ساعت 2:41 توسط علی مصلح
|

1- این دوره هم تمام شد و ظاهرا بهترین فیلمهای جشنواره را از دست دادهام:
تنها دوبار زندگی میکنیم و
فرزند خاک. شاکیام. یازده روز رفتم و آمدم (البته از سر بیکاری) و نه تنها کشف و شهود خاصی در کار نبود، فقط اعصابم خرد شد و با رفقا و همکاران مرثیه سرایی کردیم. لعنت...
2- خوشبختانه روز آخر جشنواره یک غافلگیری نسبی وجود داشت.
ریسمانِ باز فیلم دوم مهرشاد کارخانی هرچند اثر کاملی نیست، اما فیلم نویی است؛ فضای جنوب شهر و کشتارگاه و آدمهای حاشیه نشینِ درب و داغان و یک موقعیت طلایی. میکاییل و عسکر، دو جوان همکار و همخانه -که کنتراست جالبی دارند- برای گذران زندگی در کشتارگاه کار میکنند. یک وانت قسطی خریدهاند و گاو و گوسفند و بز از میدان بار میزنند و به کشتارگاه میبرند. فروشنده ماشین -که به او بدهکار هستند- از آنها یک گاو برای قربانی کردن میخواهند و آنها مجبورند یک گاو نیم تنی بخرند و به شهر ببرند. موقعیت دو انسان و یک گاو در شهر بی در و پیکر و مدرنیته زده تهران واقعا طلایی است. فیلم پایان تراژیکی دارد؛ روبهروی پاساژ گلستان شهرک غرب، گاو از دستشان در میرود و به مردم حمله میکند. میکاییل مجبور میشود گاوی را که با بدبختی تا آنجا آوردهاند، بکشد و «حرام»ش کند.
ریسمان باز به جز این موقعیت محوری، چند داستانک فرعی خوب دیگر هم دارد، مثل فروختن لاشه گوسفندها به کشاورزان محلی برای دفن و «قوت» دادن به زمین و مردی که این لاشهها را مخفیانه بیرون میکشد و به یک رستوران بین راه میفروشد. کارخانی جنوب شهر و آدمهایش را خوب میشناسد و با یک جور همدردی دور از احساساتگرایی تصویرشان میکند. بزرگترین مشکل فیلم، نریشن است که از زبان میکائیل میشنویم و ظاهرا هنگام تدوین اضافه شده و البته به فیلم نمیچسبد. موسیقی هم از جنس فیلم نیست و واقعگرایی اثر را مخدوش میکند.
جالب است که فیلم در بخش مسابقه پذیرفته نشده بود، مثل خیلی از فیلمهای خوب این چند سال. کار جشنواره فجر به جایی رسیده که حضور نداشتن در بخش رقابتیاش دارد تبدیل به یک جور اعتبار میشود. مضحک است، اما نمیتوان کاری کرد.
3-
به همین سادگی هرچند برای اهالی ادبیات دستمالی شده و دمُده به نظر میرسد، اما برای اولین بار در سینما تصویری نسبتا کامل از یک زن میانسال خانهدار و مصائب زندگی روزمره او ارائه میدهد. موضوع سهل و ممتنعی است که سینماگران ایرانی کمتر خواستهاند یا توانستهاند به آن بپردازند. فیلم هرچند کمی لُخت به نظر میرسد، اما تصویری چند بعدی از شخصیت محوریاش و البته مشکلات او ارائه میدهد و این کار کوچکی نیست. به همین سادگی چند موقعیت دراماتیک درخشان دارد، مثل دوگانگی پسر زن میان خانه و محیط بیرون که ناخواسته باعث تحقیر مادرش میشود. این حس حقارت عالی درآمده و با تمام وجود میتوان حسش کرد.
4-
خواب زمستانی فیلم کشدار و خنثایی است. میتوان برایش صفت «بیدلیل» را به کار برد. این فیلم واقعا برای چه ساخته شده است؟ جلب نظر منتقدان؟ موفقیت در گیشه؟ بیان یک حرف نو؟ ادای دین؟ فیلم قطعا به هیچیک از این اهداف نمیرسد. آدم دلش برای سیامک شایقی میسوزد. او از نسل فیلمسازان تمام شده سینمای ایران است. مثل اصغر هاشمی، مهدی صباغزاده، سیروس الوند و... که مدام میکوشند حیات سینمایی خود را ثابت کنند و با هر فیلم جدید، بیشتر آبروی خود را میبرند. آنها زمانی فیلمسازان مهمی بودند و فیلمهای قابل قبولی میساختند. اما باید قبول کنند که دورهشان به پایان رسیده است.
5- جشنواره تمام شد و سینماها به آغوش فیلمسازان «جیم ساز» دهههای شصت و هفتاد رفتند. اکران همزمان فیلمهایی از جهانگیر جهانگیری، خسرو ملکان و رحمان رضایی شاهکار مدیریت فرهنگی کشور است. آقایانی که در دوران حکومت اصلاحطلبان مدام میگفتند هیچ چیز را نمیتوان به عقب بازگرداند، حالا کجا هستند؟ دیدید همه چیز به عقب بازگشت و آب هم از آب تکان نخورد؟ این وسط دلم برای سینما آزادی میسوزد که بعد از رقم زدن خاطرههای جمعی دلپذیر برای چند نسل، حالا باید
مادر زن سلام (اسم را دارید؟!) و
ملودی روی پرده بفرستد!
+
نوشته شده در
86/11/25ساعت 5:5 توسط علی مصلح
|
1- تماشای
جعبه موسیقی تیر خلاصی بود به همه امیدهای ما به حیات سینمای متفاوت در دوره مدیریت فرهنگی حاضر. این میزان ریاکاری -که با حرفهای کارگردان محترم در نشست بعد از نمایش فیلم تکمیل شد- واقعا غیر قابل تحمل است. تازه، این حرفها را کسی میزند که از گودار پایینتر نمیآید. فیلم آقای موتمن که از اسلام و تدین و امام زمان کوچکترین شناختی ندارد، با این دیالوگ تمام میشود:
- «آقا» کی میاد؟
- وقتی ما لیاقت داشته باشیم...
با این توضیح که این دیالوگ را دو پسربچه نوجوان به زبان میآورند و منظور از «آقا» امام زمان است.
2-
نامه سرگشاده اصغر فرهادی به مسئولان جشنواره و میزان شهامت او واقعا قابل تحسین است. ولی آقای فرهادی! مارادونا را ول کن، غضنفرهای تیم فیلمسازان را بگیر. تا وقتی این غضنفرها هستند، مدیریت فرهنگی غم ندارد.
3- روز اول جشنواره که
به همین سادگی را دیدم، گفتم: «ای... بد نیست». روز نهم هم تمام شد و فیلم رضا میرکریمی بهترین فیلمی است که تا به حال دیدهام.
4- پاسخ علیرضا امینی به یکی از سوالات خبرنگاران -که البته خوب و محکم طرح نشده بود- یک مشت محکم لازم داشت. آنقدر محکم که دندانهای جلوی فیلمساز تازه مویز شده را بریزد توی حلقش.
5- آقا این چه بساط جدیدی است که تازه راه افتاده؟ عوامل فیلمها چرا اینقدر به خودشان مفتخرند و نوشابه برای هم باز میکنند؟ واقعا شورش را درآوردهاند.
6- کاش بهرام رادان
کنعان بیشتر بود.
7- چرا حمید فرخنژاد اینقدر بدشانس است؟
8- توجیه لهجه سلیس تهرونی الناز شاکردوست در
باد در علفزار میپیچد و جمشید هاشمپور در
استشهادی برای خدا چه بود؟
9- چرا همه فیلمسازان همنسل محمدعلی طالبی بیخیال هنری بازی نشدهاند و نمیخواهند مثل او، بدون ادا و اطوار قصه تعریف کنند؟
10- به خدا مُردیم از این همه معناگرایی.
+
نوشته شده در
86/11/21ساعت 1:58 توسط علی مصلح
|
خفت بار نیست که آدم اعتراف کند چندتایی از شاهکارهای تاریخ ادبیات جهان و ایران را نتوانسته تمام کند؟ به هر حال
مرضیه ریاحی دعوت به این بازی کرده و دعوت دوستان قدیمی را نمیشود رد کرد.
1- نیمه تمام گذاشتن
خشم و هیاهو چیز عجیبی نیست. ترجمه بهمن شعلهور از شاهکار فاکنر را در هجده سالگی گرفتم و یک فصلش را خواندم. چند صفحه از فصل دوم که گذشت، تصمیم گرفتم که بگذارم زمین و هرگز سراغش نروم. واقعا نمیفهمیدم. مطمئنم هنوز هم نمیفهمم.
2- من عاشق کارهای هوشنگ گلشیریام. اما مشهورترین داستانش را نتوانستهام کامل بخوانم. درست حدس زدید:
شازده احتجاب. باور کنید مشکل من با جریان سیال ذهن نیست، اقتباس سینمایی بهمن فرمان آرا از این داستان را تا ته تماشا کردم!
3- برای کسی که با خواندن
بیگانه، عاشق آلبر کامو شد و بیشتر کارهایش را خواند، تمام نکردن
سقوط خیلی ضایع است، نه؟
4- این یکی دیگر آبرو ریزی است. یادم نمیآید برای کسی اعتراف کرده باشم که من چند بار تلاش کردم
صد سال تنهایی مارکز را بخوانم و نرسیده به نیمه کار، رهایش کردم. به خدا نمیتوانم با فضایش ارتباط برقرار کنم!
5-
کلیدر را نخوانده بودم. از یک جایی (که یادم نیست)، جلد اول
روزگار سپری شده مردم سالخورده به دستم رسید. به صفحه 50 نرسیده، گذاشتم کنار. کمی بعد که شنیدم
کلیدر در همین ژانر نوشته شده -در سینمای ایران به کنایه میگویند «ژانر خاک و خلی»- تصمیم گرفتم بیخیال شاهکار آقای دولتآبادی بشوم.
از مانا نیستانی، حسین شیخ، ترنج، علیرضا بندری، مسعود احمدوند و ساناز اقتصادنیا دعوت میشود که مثل من آبروی خودشان را ببرند!
- اعتراف علیرضا بندری
- لبیک حسین شیخ
+
نوشته شده در
86/11/19ساعت 3:8 توسط علی مصلح
|
در راستای کوبیدن مشت محکم به
دهان بدخواهانی مثل ما و از رو بردن منتقدان مغرضی مثل ما و ... مثل ما، سایت انگلیسی جشنواره «بینالمللی» فیلم فجر با وجود آغاز جشنواره و درحالیکه تقویم روز دوم فوریه را نشان میدهد، همچنان آخرین بار شانزدهم ژانویه به روز شده و همچنان عکس مدیر محترم امور بینالملل جشنواره آن بالا چشمک میزند. دمشان گرم. حالا ما مدام بنشینیم و آب در کیبرد بکوبیم. واقعا از رو رفتم!
+
نوشته شده در
86/11/13ساعت 12:20 توسط علی مصلح
|
امروز رفته بودم بنیاد سینمایی فارابی برای گرفتن کارت جشنواره فجر و متوجه شدم جلسهای برای دلجویی از عکاسهای معترض برگزار شده. با خودم فکر کردم که همبستگی صنفی این جور مواقع به کار میآید. خودداری از عکس گرفتن در نشست خبری جشنواره و بعد نوشتن یک نامه سرگشاده و تهدید به پوشش ندادن جشنواره باعث شد بنیاد سینمایی فارابی بلافاصله دست به کار شود و با عقبنشینی، دل آنها را به دست آورد.
کاری به انگیزه عکاسها ندارم؛ این که چون به خبرنگارها MP3 Player هدیه داده بودند و به آنها نه یا هر چیز دیگر، مهم اتحادی بود که باعث شد به حقشان -حداقل به شکل نمادین- برسند. اما چرا نمونه چنین حرکتهایی بین روزنامهنگاران سینمایی برای احقاق حقوق طبیعیشان انجام نمیشود؟
با کمال تاسف باید بگویم دلیلش این است که تعداد قابل توجهی از ژورنالیستهای سینمایی در رسانههای تاثیرگذار -اعم از سردبیر و دبیر سرویس و خبرنگار و نویسنده و...- برای دوام آوردن در این وانفسا تا مغز استخوان به رنگ سیستم سینمایی دولتی درآمدهاند و استقلال حرفهایشان را از دست دادهاند. من البته تا حدی به ایشان حق میدهم. حوزه کاری رسانههای سینمایی به معنای واقعی در بلبشو به سر میبرد و فعالان این عرصه برای آن که هشتشان را از گرو نُه دربیاورند و بتوانند از پس خرج و مخارج روزمره بربیایند، باید بر سر استقلالشان معامله کنند.
مدیران دولتی هم از این مشکل خوب استفاده کردهاند و معامله را خیلی سفت و سخت جوش دادهاند. یکی از راهکارهای مدیران که در چند سال اخیر باب شده، اعطای پستهای صوری و فلهای «مشاور» از نوع هنری و رسانهای و غیره به خبرنگاران سینمایی رسانههای مادر بوده و البته به جریان انداختن آب باریکهای ماهانه و نشاندن مهر «کارمند غیر رسمی» بر پیشانی رفقای مطبوعاتی. عدهای هم که به شکل رسمی مدیر روابط عمومی و مشاور رسانهای نهادهای دولتی شدهاند. خیلی طبیعی است که یک کارمند، نمکگیر نهاد متبوع خود شود و از سر اجبار نه تنها چشم بر مشکلات ببندد، بلکه گزارشها و اخبار «گل و بلبل است» و «همه جا امن و امان است» مخابره کند. این البته ترفند بسیاری از مدیران دولتی است و محدود به مدیران سینمایی نمیشود، اما متاسفانه ژورنالیستهای سینمایی مذکور، بنا به دلایل نامعلوم توقعشان پایین است و استقلالشان را ارزان میفروشند. ضمن آن که در این حرفه تنها چیزی که وجود ندارد، اتحاد صنفی است.
عکاسها به دلیل آن که حوزه کاریشان فراگیرتر است، تا مغز استخوان آلوده مناسبات یک حوزه نمیشوند و این گونه است که با یک اعتراض ساده تن مدیران مهمترین نهاد سینمایی را بدجور میلرزانند و به عذرخواهی وادارشان میکنند.
اما رفقای ژورنالیست/کارمند گاهی آش را بدجوری شور میکنند. نمونهاش گزارش/یادداشتی است که دیروز در خبرگزاری ایرنا
منتشر شد. همکار کارمند صفت ما نامه سینماگران ایرانی در اعتراض به تضعیف سینمای فرهنگی را نه تنها «تناقض آشكار» خوانده، بلکه مدعی شده انتشار آن «خوراك تبليغی برای رسانههای معاند خارجي در جهت تضعيف سينمای كشور» فراهم کرده است!
دوست عزیز! همکار محترم!
شما روزنامهنگارید یا مدعیالعموم؟ مدیران سینمایی طی چند روز گذشته چنین برداشتی نکردهاند که شما ادعا کردهاید. مگر سینمای کشور، آدم است که با یک نامه ساده تضعیف شود؟ سینمای کشور آن چندهزار سینماگرند یا روسای شما؟ یادتان باشد، روسای شما دیر یا زود باید از پشت میزهایشان بلند شوند، اما امضا کنندگان نامه و همصنفانشان بودهاند و هستند و خواهند بود. به عنوان یک همصنف از خواندن مطلبتان خجالت کشیدم. اگر میخواهید پولی که از رسانه دولتی متبوع و روسایتان در معاونت وزارتخانه میگیرید، حلال شود، راه دیگری پیدا کنید. چاپلوسی و قلم به مزدی تا کجا؟ به خودتان بیایید و کمی -فقط کمی- آزاده باشید.
مرتبط:
نامه سینماگران؛ کمتوجهی به سینمای فرهنگی بسیار نگران کننده استپاسخ جمال شورجه به نامه سینماگران
+
نوشته شده در
86/11/11ساعت 1:2 توسط علی مصلح
|
Game Over
توضیح:
دوستان! جدی نگیرید، گاهی آدم به این جور بازیها احتیاج داره. بیخیال. برمیگردم...
+
نوشته شده در
86/11/10ساعت 10:50 توسط علی مصلح

1- دیشب از سر کنجکاوی به سایت جشنواره فیلم فجر سر زدم و رفتم سراغ
بخش انگلیسی سایت تا ببینم اوضاع این رویداد «بینالمللی» در چه حال است. جالب بود؛ صفحه اول انگلیسی از شانزدهم ژانویه به روز نشده بود -هنوز هم نشده- و عکس جناب مدیر امور بینالملل جشنواره و بنیاد فارابی آن بالا چشمک میزد -هنوز هم میزند. جالب است که همان دیشب نشریه آمریکایی ورایتی خبر فیلمهای منتخب برای بخش مسابقه سینمای ایران را
اعلام کرد. این خبر به زبان انگلیسی هنوز روی سایت رسمی جشنواره «بینالمللی» فیلم فجر موجود نیست!
2- در اتفاقی محیرالعقول، یک فیلم برای دومین سال پیاپی به بخش مسابقه سینمای مستند جشنواره راه یافت! قضیه را به شکل کامل میتوانید
اینجا بخوانید. آش آنقدر شور شده که صدای سازنده فیلم مورد نظر درآمده و از دبیرخانه خواسته فیلمش را بیرون بکشند. مشخص نیست دوستان عزیز در هیات انتخاب و دبیرخانه عریض و طویل جشنواره به خودشان زحمت ندادهاند نگاهی به فهرست فیلمهای سال گذشته بیاندازند یا این اقدام در راستای
این گفته وزیر محترم ارشاد که «جشنواره فیلم فجر با نسخهبرداری از دیگران به ویژه غربیها جهانی و بینالمللی نمیشود» انجام شده است. درباره تاخیر در معرفی فیلمهای حاضر در بخشهای مختلف جشنواره هم گمان الگوسازی وجود دارد. به هر حال جالب است.
3- حضور همزمان آثار فیلمسازان معتبری مثل اکبر خواجویی، حمید بهمنی و محمد نوریزاد در بخش مسابقه جشنواره فجر عجیب باعث نوستالژی میشود و سالهای طلایی نیمه اول دهه 1370 را به یاد میآورد! واقعا جای جهانگیر جهانگیری، محمدرضا زهتابی، حمید رخشانی، جمال شورجه، اکبر حر، رحیم رحیمیپور و... خالی است. انشاءالله دوره بعد.
+
نوشته شده در
86/11/06ساعت 21:43 توسط علی مصلح
|

جسد
هیث لجر روز سهشنبه در آپارتمانش در نیویورک
پیدا شد...
مرگ این بازیگر 28 ساله استرالیایی دردناک است. او بیشک یکی از بااستعدادترین بازیگران هزاره جدید بود. از
داستان شوالیه تا
کازانوا و
برادران گریم و البته
کوهستان بروکبک. بخصوص این فیلم آخر بدون حضور لجر بیمعنا است. بخش زیادی از حس و حال
بروکبک به بازی و حضور او برمیگشت. اما بازی او در پشت مضمون جنجالی فیلم پنهان ماند و همه -از جمله آکادمی اسکار- فقط به این نکته توجه کردند که فیلم درباره رابطه دو گاوچران همجنسباز است، و از روی نام او گذشتند.
او به معنای واقعی درماندگی انیس دلمار را که در موقعیتی نامعمول قرار گرفته بود، تصویر کرد. بازی او در
بروکبک آمیزهای از شرم و شور بود. با آن چشمهایی که بیشتر زمین را نگاه میکرد، با صدایی خشن و جملات بریده بریده و لهجه نامانوس تگزاسی.
آخرین فیلم اکران شده او
من آنجا نیستم بود و به زودی
شوالیه سیاه، آخرین بتمن سینما هم روی پرده میآید که لجر در آن نقش ژوکر را بازی کرده است.
هیث لجر یکی از بازیگران مورد علاقهام بود که زود مرد. متاسفم.
+
نوشته شده در
86/11/03ساعت 11:21 توسط علی مصلح
|