تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند
سال 1378 بود گمانم كه مجله «بیدار» در اولین یا دومین شماره‌اش، ترجمه مصاحبه‌ای با امبرتو اكو را منتشر كرده بود. آن زمان در ایران چیزی به نام «اینترنت» در واقع وجود خارجی نداشت. اكو در این گفت‌وگو پیش‌بینی جالبی كرده بود؛ این كه به تدریج حجم انتشار و تبادل اطلاعات به قدری بالا می‌رود كه داده‌ها و اطلاعات عملا ارزش حقیقی خود را از دست می‌دهند.
او در واقع گسترش اینترنت و دهكده جهانی را نقد كرده بود. این كه نباید در برابر این امكان جدید خیلی هیجان‌زده بود و تنها نقاط مثبت آن را درنظر گرفت.
حالا، بعد از حدود یك دهه این پیش‌بینی درست از آب درآمده است. آن هم در ایران. در كشورهای توسعه یافته احتمالا این اتفاق زودتر رخ داده است. من كاری به آن كشورها ندارم. ولی واقعا در این گوشه جهان، حجم اطلاعات بدجوری دارد اذیت می‌كند. میزان حساسیت ما به چیز‌هایی كه روی مانیتور می‌بینیم، روز به روز كمتر می‌شود. مثلا یكی دو روز پیش روی گوگل ریدر، تیتر زلزله هفت و خرده‌ای ریشتری در چین و سربه‌نیست شدن ده‌ها هزار نفر تفاوت چندانی با تیتر عكس‌هایی از جذابیت‌های طبیعت سیاه‌بیشه نداشت.
این فنا شدن میزان حساسیت انسان به جهان از طریق دست‌ساخته‌های خودش چیز غریبی است. انگار داریم به یكی از همین ماشین‌ها تبدیل می‌شویم. فكر كردن به آخرالزمان در این شرایط خیلی مالیخولیایی است. فكرش را بكنید، ممكن است یك روز روی مانیتور این خبر را بخوانیم كه ماشین‌ها علیه انسان‌ها قیام كرده‌اند. همه شهرهای دنیا سقوط كرده و جایی كه ما زندگی می‌كنیم آخرین سنگر پابرجا مانده انسانی در تمام جهان است. بعد ما از سر بی‌حوصلگی خمیازه‌ای بكشیم و روی Next كلیك كنیم و همین!

مرتبط:
سياه چال اطلاعات

+ نوشته شده در 87/02/25ساعت 13:42 توسط علی مصلح |

آغاز گفت‌وگوی ماهنامه «فیلم» با پیمان قاسم‌خانی:

مصاحبه كننده: سوال اول این كه این دی‌وی‌دی دزدان زمان (تری گیلیام) من را كی می‌خواهی پس بدهی؟
قاسم‌خانی: اگر می‌دانستم امروز می‌آیی اینجا، می‌آوردم.


آغاز مصاحبه مجله «اینترتیمنت ویكلی» با استیون اسپیلبرگ و جرج لوكاس:

مصاحبه كننده: آقایان! این درست مثل این است كه سوپرمن و بتمن در یك اتاق نشسته باشند.
اسپیلبرگ: یك دقیقه صبر كن ببینم... كی كدومه؟ من می‌خوام سوپرمن باشم، با اون S بزرگ!

+ نوشته شده در 87/02/22ساعت 15:17 توسط علی مصلح |

سال اول راهنمایی که بودم، یک معلم دینی داشتیم که اسمش آقای خضری بود. مهم‌ترین ویژگی آقای خضری این بود که دست به کتک زدنش خوب بود و از سال بالایی‌ها می‌شنیدیم که باید مواظب خودمان باشیم. می‌گفتند او هر جلسه درس می‌پرسد و اگر درست جواب ندهی، با خط‌کش کتک می‌خوری.
آن سال، آقای خضری در یک حرکت ابداعی، به جای خط‌کش چوبی، وسیله نوظهوری برای کتک زدن با خودش حمل می‌کرد؛ یک خط‌کش آلومینیومی ضخیم. هیچ کارکردی نداشت جز تنبیه. ویژگی این وسیله آن بود که وقتی آقای خضری با آن می‌کوبید روی دست بچه‌ها، آلومینیوم به خاطر قابلیت انعطافش قشنگ می‌چسبید به کف دست و نابود می‌کرد. آقای خضری چنان با احساس این حرکت را انجام می‌داد که خط‌کش کج می‌شد و او باید بعد از تنبیه دوباره آن را صاف می‌کرد. تمام آن سال، او با همین خط‌کش سر کلاس می‌آمد و من شاهد بودم که هم‌کلاسی‌هایم چطور وقتی خط‌کش می‌خورند اشک‌شان درمی‌آید.
متاسفانه یا خوشبختانه درسم خوب بود و آن سال، هر سه ثلثش شاگرد اول کلاس بودم. در مدرسه هم بی‌انضباطی نمی‌کردم؛ یک بچه مثبت به معنای واقعی. اواخر سال -اگر اشتباه نکنم اردیبهشت بود- اواخر زنگ دینی که دیگر درس و سوال پرسیدن تمام شده بود و همه در سکوت منتظر زنگ تفریح بودند، رو به بغل دستی‌ام چیزی گفتم و در سکوت مطلق کلاس، صدایم به گوش آقای خضری رسید. بلافاصله احضارم کرد. من با ترس و لرز رفتم و مقابلش ایستادم.
آقای خضری: دستتو بیار بالا.
من: ...
آقای خضری: گفتم دستتو بیار بالا.
دستم را بالا بردم... تق...
آقای خضری: اون یکی.
دست دیگرم را بالا بردم... تق...
خیلی جلوی خودم را گرفتم که گریه نکنم، اما خوب یادم می‌آید که اشک توی چشم‌هایم جمع شد. از پشت پرده اشک، برق نگاه آقای خضری را دیدم.
آقای خضری: آخیش... نمی‌دونی چقدر منتظر بودم که بزنمت. راحت شدم. برو بشین.
این خفیف‌ترین بلایی بود که سر ما می‌آمد. هر کاری کنیم، چنگال‌های گذشته تا مغز استخوانِ ناخودآگاه‌مان فرو رفته و تا لب گور هم بیرون نمی‌آید. من هیچ‌وقت برق نگاه آقای خضری را فراموش نمی‌کنم.

توضیح ضروری:
متولدان محترم دهه‌های شصت و هفتاد! این داستان واقعی است.

+ نوشته شده در 87/02/05ساعت 4:49 توسط علی مصلح |