تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند
از ظهر دیروز که خبر مرگ خسرو شکیبایی را شنیدم، داشتم فکر می‌کردم چه می‌شود نوشت؟ فقط همین به ذهنم رسید: سینمای ایران مدت‌ها بود جذابیتش را از دست داده بود. بدون شکیبایی، بخش زیادی از همان اندک جذابیت هم دود شد و به هوا رفت.

پی‌نوشت:
از این پیام‌های رنگ و وارنگ تسلیت عقم می‌گیرد. به کار کرکس‌ها می‌ماند.

+ نوشته شده در 87/04/29ساعت 7:22 توسط علی مصلح |

چرا بعضی‌ها تا از کار بیکار می‌شن یا دوست دخترشون باهاشون قهر می‌کنه یا سردبیر تیتر مطلبشون رو عوض می‌کنه یا ارشاد به کتابشون مجوز نمی‌ده -یا می‌ده!- یا یکی زیر‌آبشونو می‌زنه یا... زود میان تو وبلاگ‌هاشون می‌نویسن؟
از اون مهم‌تر، چرا تا بعضی‌ها از کار بیکار می‌شن یا دوست دخترشون باهاشون قهر می‌کنه یا سردبیر تیتر مطلبشون رو عوض می‌کنه یا ارشاد به کتابشون مجوز نمی‌ده -یا می‌ده!- یا یکی زیر‌آبشونو می‌زنه یا... و زود میان تو وبلاگ‌هاشون می‌نویسن، بعضی‌های دیگه میان و این نوشته‌ها رو لینک یا شِیر یا هزار کوفت و زهر مار دیگه می‌کنن؟
واقعا چرا؟

+ نوشته شده در 87/04/27ساعت 3:21 توسط علی مصلح |

پریروز خانواده ما سرپرستی یک نوزاد سر راهی را قبول کرد. کور شوم اگر دروغ بگویم. خودم پیدایش کردم، زیر دیوار پارکینگ موقتی که دیوار به دیوار مجتمع ماست. تازه صبح شده بود و من طبق معمول این یکی دو ماه درست روبه‌روی همین مانیتور داشتم کارم را می‌کردم. صدای ناله‌هایش یک ساعتی بود روی مغزم بود. رفتم ببینم چه خبر است. در حاشیه آسفالت تازه پارکینگ، زیر یک درخت کوچک پیدایش کردم. از ترس می‌لرزید و مدام ناله می‌کرد. آوردمش بالا و حالا دو روز است که او عضو خانواده ما شده. به او شیر گاو پاستوریزه می‌دهیم، وقتی ناله می‌کند، آرامش می‌کنیم و دیروز حمام هم بردیمش.
همه ما دلمان به حالش می‌سوزد. مدام دنبال مادر سنگدلش می‌گردد. می‌خواهد بدن گرم و نرمی پیدا کند و زیرش بخزد و پیدا نمی‌کند. اما خب، ما انسان‌ها مادر مصنوعی هم داریم.
بچه گربه سیاه و سفید ما الان در چند متری من توی یک جعبه، لابه‌لای پرزهای نرم عروسک خواهر کوچکم خودش را جمع کرده و احتمالا خواب مادر مهربانی را می‌بیند که هیچ‌وقت سر راهش نمی‌گذارد.

+ نوشته شده در 87/04/21ساعت 5:48 توسط علی مصلح |

Death is lighter than a feather, duty heavier than a mountain.*

* Robert Jordan; The Wheel of Time, Book 3: The Dragon Reborn

+ نوشته شده در 87/04/15ساعت 20:27 توسط علی مصلح

هیچ‌وقت طرفدار اسپانیا نبودم. اما وقتی پای فرناندو تورس وسط است، تیمش را نمی‌شود دوست نداشت. اسپانیای این دوره دوست داشتنی بود، همان‌طور که لیورپول امسال را می‌شد دوست داشت. برای همین بود که وقتی ایتالیای محبوب به اسپانیا باخت، خیلی ناراحت نشدم، حداقل به اندازه قبل.
از طرف دیگر هرکس اایتالیا را دوست بدارد، باید از آلمان متنفر باشد. آلمان برای ما ایتالیایی‌ها یک جور برزیل در اروپاست، به لحاظ نفرتی که خرجش می‌کنیم.
هربار که ایتالیا حذف می‌شد، جام برایم تمام می‌شد. اما این بار -حتی وقتی همدان بودم- نشستم بازی‌ها را تعقیب کردم تا پای آلمان و اسپانیا برسد به فینال و امشب هم فینال یک پاکت سیگار برای ریه عزیز خرج برداشت که البته ارزش داشت. 
چه خوب که اسپانیا برد و چه خوب که تورس عزیز گل زد. قهرمانی اسپانیایی‌ها مزه داد و البته نقره‌داغ شدن آلمان‌ها. تا وقتی تورس باشد، اسپانیا تیم محبوب من است. البته لازم به یادآوری نیست که بعد از ایتالیا!

+ نوشته شده در 87/04/10ساعت 2:18 توسط علی مصلح |

آقای جعفری عزیز!
پاسخ شما را خواندم. متاسفانه کمی طولانی است و به لینک دادن و نقل قول برخی کلمه‌ها و جمله‌های شما قناعت می‌کنم. خوشحالم که تصدیق کرده‌اید «فضاهای هیجانی هواخواهانه» مضر است، اما از سوی دیگر «حس احتیاط و محافظه‌کاری» قرار نیست به «آسیب و حادثه» منجر شود. چرا این‌‌قدر جدی گرفته‌اید؟ نعوذ بالله مگر کتاب آسمانی نوشته‌اید که انتقاد از آن به حکم ارتداد و «آسیب و حادثه» بیانجامد؟ همرنگ جماعت شدن ناشی از فرهنگ ریاکارانه و متملق‌پرور ماست. همان فرهنگی که در دل آن آدم‌ها رو به هم لبخند می‌زنند و از پشت خنجر. همان فرهنگی که آدم‌ها برای منافع‌شان، اعتقاد و نظرشان را پنهان می‌کنند که هیچ، وارونه‌اش را ابراز می‌کنند.
اما نوشته‌اید: «من که ندیده ام اگر اظهارنظر مخالفی منتشر شود؛ کسی از هواخواهان «کافه پیانو» متعرض شخص مخالف و منتقد شود. دست بر قضا؛ کسی از کافه خوشش خواهد آمد که آدم متسامح و دیگرپذیری باشد. چون این کتاب، از جهتی و جنبه‌ای، در مدح «دیگرپذیری» و «تسامح» و «تعامل میان باورهای گوناگون فکری» و «مهرورزیدن به یکدیگر» است... من که باور نمی‌کنم کسی از «کافه پیانو» خوشش آمده باشد اما «دیگرپذیر» نباشد و دارای آنچنان آستانه‌ی پائینی از انتقادپذیری باشد که « من ِ فرضی تو» بترسد که دیدگاه انتقادی اش را منتشر کند».
به نظر می‌رسد به هواداران کتاب‌تان زیادی اطمینان دارید. بنده چند خط درباره یک جوّ عمومی فرهنگی نوشتم و اشاره‌ای به اثر شما هم کردم. چند ساعت بعد، رگ گردن یکی از طرفداران اهل تسامح شما بیرون زد و لازم دید بنده را به «ترس» و «کلی گویی»، «شعار دادن در پشت بام» و... متهم کند. شاهدی بود که از غیب رسید و بنده منتظر افاضات سایر طرفداران «دیگرپذیر» و «متسامح» و «متعامل میان باورهای گوناگون فکری» و «مهرورز به یکدیگر» شما هستم.
از سوی دیگر نوشته‌اید خاک اثرتان را به توبره بکشم و شما منت می‌گذارید و در وب‌سایت‌تان منتشر می‌کنید. اولا، شما متاسفانه «من ِ فرضی» را با «من» اشتباه گرفته‌اید و متوجه محتوای کلام نشده‌اید. قرار نیست «من» اثر شما را نقد کنم؛ کار من نیست، حتی اگر در این زمانه هر کس به خودش حق بدهد درباره هر چیزی بگوید و بنویسد. صحبت درباره فضایی بود که اجازه نقد منصفانه نمی‌دهد، نه کتاب شما. ثانیا، به جز همین وبلاگ، در تهران آن‌قدر تریبون هست که به لطف و منت شما نیازی نیست. اگر در خراسان بزرگ کمبود تریبون دارید، بنده بی‌خبرم.
آقای جعفری!
اگر دغدغه شما آن 3600 تومان است، مطمئن باشید الساعه برای کمک به فروش کتاب شما به نشر چشمه مراجعه می‌کنم و می‌خرم، چند نسخه هم می‌خرم. اگر به آمار «کتاب‌خوانی» مملکت نمی‌افزاید، احتمالا به آمار «کتاب‌خری» اضافه می‌کند. ضمنا اگر نوشتن درباره اثر بی‌بدیل شما به آمار بازدید کنندگان این وبلاگ افزود، می‌توانید خوشحال باشید که آمار فروش کتاب شما را هم بالا بُرد.

با احترام

+ نوشته شده در 87/04/08ساعت 13:5 توسط علی مصلح |

این روزها خواندن و نظر - عموما مثبت- دادن درباره کافه پیانو «مُد» شده. کما این که یک دوره‌ای خواندن چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم مد شده بود یا یک دوره دیگر دیدن نفس عمیق.
در یکی دو هفته اخیر هر صفحه وب را که باز کنید، مطلبی یا مصاحبه‌ای یا لینکی درباره رمان فرهاد جعفری چشم را نوازش می‌دهد و بیشترشان هم با شیفتگی نوشته شده‌اند. اشکال کار در این است که من ِ فرضی اگر در این فضا کتاب را بگیرم و بخوانم و به هر دلیلی خوشم نیاید، جرات نمی‌کنم نظرم را بگویم و همرنگ جماعت می‌شوم. یا این من ِ فرضی ممکن است رگ مخالف‌خوانی‌ام گل کند و بی‌دلیل خاک اثر و نویسنده‌اش را به توبره بکشم تا شهرتی برای خودم دست و پا کنم یا حداقل آمار بازدید وبلاگ و تعدادکامنت‌های پُست مرتبط را بالا ببرم. طبیعی است که در هر دو حالت نقد منصفانه‌ای در کار نیست.
مشکل دیگر آن است که این فضای غیر طبیعی بر روی قضاوت مخاطب هم تاثیر می‌گذارد. او را دچار دیدگاه کاذب -مثبت یا منفی- می‌کند. این خدمت به اثر و صاحب اثر نیست، خیانت است. این بلا قبلا سر نفس عمیق آمد و قبل‌ترش سر آژانس شیشه‌ای. هنوز یادمان هست منتقدانی که در جشنواره فجر تحت تاثیر فضا، قلم به تحسین فیلم حاتمی‌کیا چرخاندند، چند ماه بعد وقتی موج خوابید و در فضای طبیعی فیلم را دیدند، از نظر اولیه خود اعلام برائت کردند.
در حوزه ادبیات آن‌قدر توقع‌ها را از زویا پیرزاد بالا بردند، که وقتی کار دومش درآمد، همه اه و پیف کردند. درحالی‌که نه چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم بی‌اشکال بود و نه عادت می‌کنیم بی‌ارزش.
راه حل شخصی من این است که در این فضا سراغ آثار «مُد» شده نروم. همین رمان کافه پیانو را یکی دو سال دیگر بخوانید، متوجه منظورم می‌شوید.

بازتاب:
ناتور: اینکه آدم شهامت نداشته و ترس‌اش را بخواهد پشت کلی‌گویی‌هایی این‌چنینی پنهان کند چیز خوبی نیست؛ فایده‌ای هم ندارد، بیش‌تر به آدمی می ماند که از ترس سربازهای توی کوچه، پشت جان‌پناه بامی پنهان شده و شعار می‌دهد. آقای مصلح عزیز، اگر «کافه پیانو» را نخوانده‌اید که هیچ- این چند خطی که نوشته‌اید هم ارزشی ندارد- اما هیچ عجیب نیست که کافه پیانو را خوانده باشید و از آن خوشتان نیامده باشد، اشکالی هم ندارد که فکر کنید که این کتاب اصلا ارزش این همه جار و جنجال را ندارد و جو حاکم این روزها، هیاهویی است برای هیچ.اما مشکل از آنجا آغاز می‌شود که چیزی می‌نویسید، کلی‌گویی می‌کنید و به جماعتی طعنه می‌زنید و در لفافه و با نیش و کنایه می‌گویید که این کتاب ارزش این همه حرف و حدیث را ندارد، اما دلیل نمی‌آورید و از کنار جزییات به سادگی می‌گذرید. این راهش نیست آقای مصلح و وای بر این ادبیات نیم‌بند اگر قرار باشد این کلی‌گویی‌ها و نیش و کنایه‌های این‌چنینی «مد» شود.

پاسخ: آقای ناتور عزیز! اگر این کلی‌گویی‌های کوتاه بنده را با دقت خوانده باشید، متوجه می‌شوید که کافه پیانو را نخوانده‌ام. اگر خوانده بودم که انتهای مطلب راه‌حل شخصی نمی‌دادم! این مطلب کوتاه، نقد اثر نیست. یک جور انتقاد از موج‌های مقطعی در فضای فرهنگی-روشنفکری مملکت است. مثال‌هایی که آورده‌ام، احتمالا این را نشان می‌دهد. واکنش شما -خوشبختانه یا متاسفانه- دقیقا حرف بنده را ثابت می‌کند؛ این که در چنین فضایی، باید همرنگ جماعت شد و نظر متفاوت داشتن با عصبیت و عصبانیت مواجه می‌شود. این که بنده را به نداشتن شهامت -بخوانید بزدلی- متهم کرده‌اید، جالب بود. هر وصله‌ای به بنده بچسبد، این فقره نمی‌چسبد! از دوستان مشترک بپرسید، متوجه می‌شوید در نوشتن و نظر دادن خیلی هم ترسو نیستم. احتمالا گذشته را یا یادتان نمی‌آید یا سن‌تان قد نمی‌دهد. البته اگر می‌دانستم جنابعالی وکیل مدافع کافه پیانو هستید، جسارت نمی‌کردم به هاله قدسی اطراف موکل‌تان نزدیک شوم! ضمنا اگر نظر دادن در وبلاگ‌تان آزاد بود، همان‌جا مزاحم می‌شدم.

موخره:
ضرب‌المثلی هست که می‌گوید: «وقتی شیر بیشه پیر می‌شود، روباه هفت‌تیر می‌کشد». ظاهرا شیرهای بیشه نقد ادبی آن‌قدر پیر شده‌اند که هفت‌تیر دست وزغ‌های برکه‌های اطراف بیشه هم افتاده است. ختم کلام.

+ نوشته شده در 87/04/07ساعت 7:25 توسط علی مصلح |

ساعت سه و سی و پنج دقیقه صبح روز پنجم تیر یك‌هزار و سیصد و هشتاد و هفت هجری شمسی. هتل بابا طاهر همدان. اتاق نشریه روزانه جشنواره. صفحات انگلیسی ِ بسته نشده. گزارش تصویری. صفحه یك. وُرد دوهزار و هفت مسخره. بی‌خوابی. نكبت. حاشیه. شوخی‌های خنك عكاس بومی. مانیتورهای نو. ویروس ان‌دیتكت. داور ایرانی. داور خارجی... و عاقبت ضد بزرگداشت روز مادر.
گیجم. این واقعيت است يا یك كابوس طولانی چند روزه؟
خوابم می‌آید. دوست دارم بخوابم و در اتاقم در تهران بیدار شوم.

+ نوشته شده در 87/04/05ساعت 3:49 توسط علی مصلح |