تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند
      عکس از امیر خلوصی-ایسنا

+ نوشته شده در 87/06/29ساعت 18:13 توسط علی مصلح

به میمنت و مبارکی، در جشن سینمای ایران جایزه‌ها بین یک فیلم توقیفی ِ روشنفکرانه و یک فیلم دفاع مقدس تقسیم شد تا هم روشنفکران عزیز خوشحال به خانه‌هایشان برگردند و هم تن مدیران گرامی دولتی زیاد به رعشه نیفتد.
به میمنت و مبارکی، سینمای ایران مدتی است که در وضعیت «مرگ مغزی» به ضرب و زور جیب پر برکت دولت و دلارهای نفتی به حیات گیاهی خود ادامه می‌دهد. مدیران سینمایی و صنفی از سینمای ملی و فاخر می‌گویند و پرده سینماها در اختیار فیلمفارسی‌های هزاره سومی است.
به میمنت و مبارکی، آیین نامه جدید جشنواره فیلم فجر تعداد سیمرغ‌ها را به چهل ‌رساند و برگزار کنندگان با کمال دست و دلبازی اعلام کردند در بخش مهمان هم دو سیمرغ اهدا می‌شود.
به میمنت و مبارکی، روزنامه‌نویس‌ها خفقان گرفته‌اند و نمی‌پرسند که اگر اسم این بخش «مهمان» است و غیر رقابتی، چطور هیات برگزاری تصمیم می‌گیرد ناگهان یک بخش غیر رقابتی را به رقابتی تبدیل کند؟ با این حساب سیمرغ‌های بخش مسابقه چه فرقی با سیمرغ‌های بخش مهمان دارند؟
به میمنت و مبارکی، جشنواره فجر به یک موش آزمایشگاهی تبدیل شده که 27 سال عمر دارد. آن‌قدر فلان عضوش را برداشته‌اند و بهمان عضوش را پیوند زده‌اند که از ریخت و قیافه اولیه‌اش چیزی باقی نمانده است. شکل ظاهریش حالا مانند کله بزرگ سارا جسیکا پارکر روی تن نحیف سگ پاکوتاه ِ مریخ حمله می‌کند مضحک و رقت‌انگیز است.
به میمنت و مبارکی، دل آدم برای ابراهیم حقیقی می‌سوزد که آن «سیمرغ» خرامان را طراحی کرد تا بشود «چهلمرغ» و البته برای شیخ فریدالدین و حکیم ابوالقاسم که مخلوق اسطوره‌ایشان به مضحکه امروز تبدیل شد.

پی‌نوشت:
در این برهوت محافظه‌کاری و خنثی نویسی، بالاخره یک «مرد» به نام حسین معززی‌نیا پیدا شد که صاف و پوست کنده و البته باانصاف در یک رسانه عمومی بنویسد و بپرسد و نقد کند. فارغ از آشنایی و دوستی، آقای معززی‌نیا حرف حساب می‌زند و برهان و دلیل می‌آورد و مقدمه و تالی‌اش درست است. خواندن یاداشتش درباره جشن سینمای ایران و جشنواره فجر در روزنامه اعتماد شدیدا توصیه می‌شود:
انتخاب، شجاعت می‌خواهد

+ نوشته شده در 87/06/26ساعت 3:23 توسط علی مصلح |

            
جزیره نشینان مخترع فوتبال باید کشتی توفان‌زده خود را به دست یک ایتالیایی می‌سپردند تا خاطره تحقیر تاریخی چند ماه پیش را فراموش کنند. امشب تیم فابیو کاپلو بود که به کرواسی چهار گل زد. بریتانیی‌های مغرور معترض بودند که چرا کاپلو بکام را روی نیمکت نشانده و والکات جوان را داخل زمین فرستاده. بازی که تمام شد، والکات هت‌تریک کرده بود و صدایی از منتقدان مرد ایتالیایی درنمی‌آمد.
آنها هم به احترام دن فابیو برخاسته بودند...

+ نوشته شده در 87/06/21ساعت 3:15 توسط علی مصلح |

          
باید دیگر رسما باور کنیم جمله مشهور علی کریمی که «خدا علی دایی را بغل کرده» در مقام مربی هم واقعیت دارد. اگر در دوره اول مقدماتی جام جهانی آن گل عجیب و غریب جلال حسینی به کویت (که احتمالا هر ده سال یک‌بار در کل فوتبال حرفه‌ای جهان به ثمر می‌رسد) و پنالتی نگرفتن خطای واضح هادی عقیلی بر روی مهاجم امارات در تهران قانعمان نمی‌کرد، با دیدن این بازی امشب با عربستان باید باور کنیم علی دایی یکی از خوش‌شانس‌ترین مربیان حال حاضر جهان است.
در نیمه اول، ایران چیزی در حد مالدیو بود. دریغ از یک حرکت هماهنگ تیمی، برنامه یا حتی قدرت حفظ توپ. اما عربستان فقط یک گل زد. رحمتی یک بار دروازه را نجات داد و دو تک به تک را عرب‌ها به شکل غریبی گل نکردند. در دقیقه بیست و اندی وقتی مجید غلام‌نژاد در محوطه جریمه مثل «گاو» تکل زد (ببخشید هیچ اصطلاح مودبانه‌تری که گویا باشد پیدا نکردم) و مچ پای شماره هفت عربستان را هدف گرفت، داور سرشناس استرالیایی نه تنها پنالتی نگرفت، بلکه به مهاجم کارت زرد داد! در کل این نیمه تنها موقعیت ایران ضربه کاشته نکونام بود. ضمنا بین دو مدافع مرکزی و خط دفاعی و دروازه‌بان به قول علما یک «بالگرد» می‌توانست فرود بیاید.
در نیمه دوم اوضاع کمی -فقط کمی- بهتر شد. البته این به ذات محافظه‌کار فوتبال عرب‌ها ربط داشت. آقای دایی تازه در این نیمه یادش افتاد که غلامرضا رضایی هیچ حرکت مثبتی نکرده، فریدون زندی پایش به ندرت به توپ خورده و آندو تیموریان هم سایه‌ای از گذشته است. این‌گونه است که معدنچی و خطیبی و جباری به میدان می‌آیند و به ایران جانی می‌دهند.
لجبازی آقای سرمربی در استفاده نکردن از مجتبی جباری دیگر کارد را به استخوان رسانده. او هنوز متوجه نشده جباری بازیکنی است که می‌تواند از یک کرنر ساده گل نجات‌بخش بسازد. یک بار ضربه گل را مرور کنید و ببینید که شجاعی تقریبا از جایش تکان نخورد و توپ با زاویه مناسب از روی سر مدافع عربستان -که خیز هم برداشت- گذشت و درست روی سر شماره 18 ایران فرود آمد.
احتمالا دایی حالا بادی به غبغب می‌اندازد که: بله، تعویض طلایی بنده بازی را به تساوی کشاند. اما این کار او مانند آن است که بازیکنی مثل مارادونا داشته باشی و بازی ندهی و وقتی آمد و همه چیز زیر و رو شد، بگویی: تعویض طلایی را حال کنید. یکی نیست بگوید مرد حسابی، اگر مارادونا از اول بازی می‌کرد، احتمال پیروزی وجود داشت. با این حال شک نکنید که مارادونای ما به یُمن فراست آقای دایی در بازی‌های بعد هم روی نیمکت -یا شاید هم سکو- قرار می‌گیرد.
ضمنا به این نکته توجه داشته باشید که عربستان در نیمه دوم دو تک به تک را از دست داد. درحالی‌که ایران به جز گل -که موقعیت صد درصد نبود- تنها دو موقعیت خطرناک داشت؛ یکی که هاشمیان در موقعیت تحت فشار زد و دیگری هم اواخر بازی که رسول خطیبی آن ضربه افتضاح را نواخت.
هرچقدر هم متعصب باشیم، تساوی نتیجه عادلانه بازی امشب در ریاض نبود. اما چیزی به نام «شانس» وجود دارد که آقای سرمربی را به نیمکت تیم ملی رسانده و تا به حال نگه داشته است. باید امیدوار بود که خدا علی دایی را چند ماه دیگر هم در آغوش خود نگه دارد.

مرتبط:
یک بار جستی...
نصیرزاده: داور استرالیایی کاملا ایرانی سوت زد
دایی: غلام‌نژاد یکی از بهترین‌ها بود!
ما هم تیم ملی خودمان را داریم

+ نوشته شده در 87/06/17ساعت 3:33 توسط علی مصلح |

به نظر شما محمدرضا گلزار چگونه یک شبه متحول شد؟ چطور ناگهان روشنفکر شد؟ چه اتفاقی افتاد که حالا از دکتر ژیواگو فکت می‌آورد؟ چه شد که در قامت یک مصاحبه‌گر -یا شاید فعال اجتماعی- وارد میدان شد و با هادی ساعی مصاحبه کرد؟
به این سوال‌ها خوب فکر کنید، پاسخ‌های احتمالی را در ذهن نگه دارید و چند ماهی صبر کنید. جواب چیستان که درآمد، با پاسخ‌های خود مقایسه کنید و به خودتان جایزه بدهید.

+ نوشته شده در 87/06/13ساعت 13:22 توسط علی مصلح |

                   امیر نادری و بازیگرش- عکس از رویترز

+ نوشته شده در 87/06/11ساعت 23:0 توسط علی مصلح

بیژن دانشمنددر همان صفحه مجموعه دروغ‌ها که نام گلشیفته فراهانی هست، نام یک بازیگر ایرانی دیگر هم دیده می‌شود؛ بیژن دانشمند.
اگر 20 انگشت مانیا اکبری را دیده باشید، دانشمند همان شوهر بدقلق و سنتی بود. من فیلم را دوست نداشتم، اما او که تهیه کننده فیلم هم بود، نقشش را خیلی خوب بازی می‌کرد.
جالب است که این هموطن ما در مونیخ اسپیلبرگ هم بازی کرده. الان هرچقدر دارم فکر می‌کنم که شخصیت کمال ناصر کدام بود، یادم نمی‌آید. نسخه فیلم را هم ندارم که یادآوری شود. نام او به عنوان بازیگر منطقه سبز فیلم جدید پل گرین‌گراس هم آمده و آنجا هم ظاهرا نقش یک عرب را بازی می‌کند.
استفاده از بازیگران ایرانی به جای شخصیت‌های عرب که روز به روز هم بیشتر می‌شود، نکته قابل تاملی است. در واقع می‌تواند یک راه برای حضور ایرانی‌ها در صحنه سینمای جهان باشد. چون نگاه غرب به شخصیت‌های ایرانی باعث می‌شود همه بازیگران ایرانی نتوانند جای آنها بازی کنند. اما خب، یک کاراکتر عرب -حتی اگر منفی باشد- محدودیت کمتری دارد.
به هر حال نام بیژن دانشمند را باید به فهرست ایرانی‌های هالیوود که جایی برای خود باز کرده، اضافه کرد.

+ نوشته شده در 87/06/11ساعت 8:57 توسط علی مصلح |

خستگیخبرگزاری اسوشیتد پرس نوشته که برگزار کنندگان جشنواره ونیز تا لحظات آخر از انتخاب فیلم خستگی بهمن معتمدیان خبر نداده بودند، تا حکومت ایران از موضوع حساس فیلم باخبر نشود و احیانا از خروج فیلم و سازنده‌اش جلوگیری نکند.
به جز این که برگزار کنندگان جشنواره‌های بین‌المللی یاد گرفته‌اند با ممیزی در ایران چگونه مقابله کنند (و این خودش جای بررسی دارد)، نکته آن است که دیگر به هیچ وجه نمی‌توان از برخورد اثر هنری با مخاطبش جلوگیری کرد.
گاهی مصداق این مدعا، آدم برفی است که پس از سال‌ها توقیف به پرده سینما می‌رسد و رکوردها را جابه‌جا می‌کند، گاهی سنتوری است که در گوشه خیابان‌ها مخاطب میلیونی می‌یابد و گاهی هم همین خستگی که با یک نقشه حساب شده به قدیمی‌ترین جشنواره سینمایی جهان می‌رسد و میلیون‌ها نفر در سطح جهان از ساخته شدنش و بازتابش آگاه می‌شوند.
موضوع فیلم معتمدیان زندگی ترنسکشوال‌ها در ایران است. فیلم در ایران ساخته شده و تا چند روز پیش که خبر نمایش آن در ونیز اعلام شد، تقریبا همه از وجود آن بی‌خبر بودند.
آقایان مسئول کِی می‌خواهند باور کنند انتشار اثر هنری تزی است که آنتی‌تز ندارد؟ در سی سال گذشته انواع و اقسام روش‌ها تجربه شده و بی‌اثر بوده. باز هم بر بگیر و ببند اصرار دارند و گاهی با همین روش‌های کهنه از هنرمندان مغضوبشان -به درست یا غلط- چهره‌های جهانی ساخته‌اند. دایره جعفر پناهی در دوران اصلاحات توقیف شد و نسخه آن به سختی اجازه خروج یافت و وقتی به همین جشنواره ونیز رفت، حاصلش نخستین شیر طلایی برای یک فیلم ایرانی بود. نمی‌شود باور کنیم آن ماجرا -حداقل به لحاظ روانی- در جایزه گرفتن فیلم بی‌تاثیر بوده است. می‌خواستند جلوی دیده شدن پناهی را بگیرند و حاصلش شد شهرت پناهی.
این سه دهه نشان می‌دهد اصلاح‌طلب و محافظه‌کار، چپ و راست، تساهل‌مدار و ارزش‌گرا به یک اندازه پی‌گیر روش‌های کودکانه در ممیزی بوده است. اگر یک هفته دیگر خواندید یا شنیدید که خستگی یکی از جوایز شصت و پنجمین جشنواره ونیز را گرفته، تعجب نکنید.

+ نوشته شده در 87/06/09ساعت 3:46 توسط علی مصلح |

من و تو مرده‌ایم. مردگان باید در قبر خاموش باشند، اما افسوس که هرگز نیستند.

+ نوشته شده در 87/06/08ساعت 3:54 توسط علی مصلح

تقدیم به علیرضا بندری که از همه مردان جهان متنفر است

از خاطرات وودی آلن هنگام ساخت ویکی کریستینا بارسلونا:
5 مارس
با خاویر باردم و پنه‌لوپه کروز ملاقات کردم. او (کروز) دلرباست و س.کسی‌تر از آن چیزی که تصور می‌کردم. حین گفت‌وگو زیر شلواریم آتش گرفته بود. باردم یکی از آن نابغه‌های ترشرو است که به وضوح باید کنترلش کنم.

+ نوشته شده در 87/06/05ساعت 3:13 توسط علی مصلح |

جواد خدادی-عکس از فارسجواد خدادادی یکی از نوستالژی‌های نسل ما بود. او با سریال آینه و تله تئاترهای دهه شصت در ذهن ما نقش بسته است. بارها شده که با بر و بچه‌های همسن و سال نشسته‌ایم و نوستالژی‌های کودکی را یکی یکی به یاد آورده‌ایم؛ رامکال، بلفی و لی‌لی‌بیت، بامزی، مجید قناد و زباله‌دان تاریخ، واتو واتو، مورچه و مورچه‌خوار و...
اما فقط این کارتون‌ها نیست. سریال آینه پدیده سال‌های بی‌ستاره شصت بود. نه فقط برای بزرگسالان، که حتی برای ما بچه‌ها. بیدار می‌نشستیم تا ببینیم «زندگی شیرین می‌شود». از ما کیست که آن میان‌نویس تاریخی را فراموش کرده باشد؟ در سال‌های موشک‌باران و خاموشی و دفترچه بسیج و کوپن و صف پنیر، زندگی باید شیرین می‌شد تا مردم امیدی هم به آینده داشته باشند. آینه -که به گمانم کارگردانش غلامحسین لطفی بود- فرزند زمانه خود بود و البته که سریال را بدون جواد خدادادی نمی‌توان به یاد آورد.
او چندین سال بعد با بازی در سریال امام علی داود میرباقری، شخصیت معترض و تلخ‌اندیش ابوذر غفاری را بازی کرد و تصویر دیگری در حافظه ما ثبت کرد. آن سکانس سورئال کابوس ابوذر را که یادتان هست؟
او بازگشت که بماند و کار کند، اما بیماری امان نداد. به غربت رفت و بازنگشت تا بار دیگر یادمان بیاید همه چیز آن سال‌های سیاه محکوم به فراموشی است، حتی بخش‌های خوشایند و خاطره‌انگیزش.

+ نوشته شده در 87/06/04ساعت 15:27 توسط علی مصلح |