تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند
نداریم.

+ نوشته شده در 87/12/30ساعت 2:59 توسط علی مصلح

دردناک‌تر از خود درد، عادت کردن به درد است. آن وقت است که دیگر از مرگ هیچ چیز باخبر نمی‌شوی.

+ نوشته شده در 87/12/27ساعت 10:27 توسط علی مصلح

    
اگر از یکی دو بدسلیقگی آشکار اعضای آکادمی فاکتور بگیریم، اسکار 2009 نباید خیلی مخالف سرسخت داشته باشد. موفقیت خیره کننده میلیونر زاغه‌نشین تقریبا قابل پیش‌بینی بود و از چند روز قبل می‌شد حدس زد جوایز بهترین فیلم و کارگردانی به فیلم دنی بویل می‌رسد. درباره موسیقی و ترانه و فیلمبرداری هم باید به داوران حق داد و آن سه رشته دیگر هم یاد کسی نمی‌ماند. مهم اسکار فیلم و کارگردانی است که لقب می‌شود و مدام برای برندگانش به کار می‌رود.
میلیونر زاغه‌نشین اگر شاهکار نباشد، فیلم مهمی است. یک‌جور تقاطع میان هالیوود و بالیوود و بامزه است که سازنده آن نه هندی است و نه آمریکایی. یک بریتانیایی که با هر دو فرهنگ به شکل طبیعی آشنایی دارد، باید این فیلم را می‌ساخت.
اهمیت دیگر فیلم در آن است که بویل نشان می‌دهد مضمون و محتوا مهم نیست. آنچه اهمیت دارد، زاویه دید و شیوه پرداخت است. چه کسی جز او می‌توانست از داستانی تا این حد بی‌منطق و احساساتی و به معنای واقعی کلمه «هندی» چنین فیلمی بسازد؟ پشت نماها و فضاسازی و موسیقی و روایت میلیونر زاغه‌نشین می‌توان کارگردان ترین‌اسپاتینگ را به جا آورد. ساختارش به همان اندازه آوانگارد و دیوانه‌وار است و این هنر کمی نیست.
بویل کاری کرد که درباره فیلمش یک‌جور توافق عمومی ناخودآگاه به وجود آمد. دیدن فیلم او تجربه لذت‌بخشی است و نکته جالب و مهم به این برمی‌گردد که مخاطب عام و خاص در این لذت شریک می‌شود. با وجود رقبای سرسختی مثل کتاب‌خوان و شک و میلک، کمتر کسی می‌توانست تصور کند میلیونر زاغه‌نشین اسکار نگیرد که گرفت و همه راضی و خشنود شدند.
دیگر نکته قابل پیش‌بینی امسال جایزه‌ای بود که کیت وینسلت گرفت. او برای کتاب‌خوان روی صحنه رفت، اما کارش در جاده انقلابی هم طبیعتا برجسته شد. دو نقش دشوار در یک سال لیاقت جایزه بردن را دارد. جایزه پنه‌لوپه کروز برای فیلم وودی آلن هم انتخاب استانداردی بود. او جوایز مهم سال را برای همین نقش گرفته بود و طبیعی بود که آکادمی هم ریسک نکند و مثلا به ویولا دیویس برای آن تک‌سکانس به یاد ماندنی شک جایزه ندهد.
بدسلیقگی اصلی هم جایزه ندادن به میکی رورک بود و اهدای جایزه به شان پن. مقایسه میان این دو جنس بازیگری چندان آسان نیست، اما رورک پس از سال‌ها فرصت اسکار گرفتن داشت و آکادمی هم پس از سال‌ها می‌توانست از یکی از چهره‌های مهم خود به‌حق تقدیر کند و این فرصت از دست رفت تا شان پن برای بازی در نقش هاروی میلک همجنس‌گرا اسکار بگیرد. اتفاقی که حتی خود او را شگفت‌زده کرد. پن شاید می‌دانست چه فرصتی از دست رفته که در پایان نطق خود از «احیا» شدن رورک سخن گفت و او را «برادر» خواند.
شگفتی مهم امسال در رشته اسکار خارجی رخ داد که اعضای آکادمی نشان دادند همیشه چیزی برای غافلگیر کردن تماشاگران در آستین دارند. آنها جایزه را به والس با بشیر یا کلاس ندادند و ناشناخته‌ترین نامزد این رشته را برای جایزه دادن انتخاب کردند؛ درگذشتن‌ها از ژاپن.
لحظاتی که ده بازیگر سرشناس درباره ده نامزد بازیگری نقش اول روی سن حرف زدند، احتمالا بهترین خاطره‌ای است که از اسکار 2009 به جا می‌ماند. شوخی‌های رابرت دنیرو و خنده‌های شان پن، نطق احساساتی ماریون کوتیار و بغض کیت وینسلت و البته بی‌تفاوتی میکی رورک در برابر حرف‌های بن کینگزلی.
اعضای آکادمی امسال در رشته بازیگر نقش مکمل مرد در برابر یک دوراهی خطرناک بودند؛ انتخاب از میان دو بازی جنون‌آمیز و فوق تصور از هیث لجر و مایکل شانون. یکی برای شوالیه سیاه و دیگری برای جاده انقلابی. آنها ریسک کمتر را انتخاب کردند و به هیث لجر جایزه دادند تا دومین اسکار بازیگری پس از مرگ در تاریخ جوایز آکادمی به نام او ثبت شود. جایزه ندادن به لجر و بازی حیرت‌انگیزش در نقش ژوکر از آن لکه‌های ننگی بود که تا ابد از پیشانی آکادمی پاک نمی‌شد.

+ نوشته شده در 87/12/05ساعت 12:9 توسط علی مصلح |


Ray: I killed a little boy!
Ken: Then save the next little boy.

+ نوشته شده در 87/12/02ساعت 16:9 توسط علی مصلح

     
گرن تورینو
شاید اثر شاخصی در میان کارهای این سال‌های کلینت ایستوود نباشد، اما به نظر می‌رسد یکی از شخصی‌ترین فیلم‌های او باشد. یک‌جور وصف حال خودش و پرسونای بازیگری‌اش.
والت کوالسکی کج‌خلق و بددهن ناخودآگاه یادآور شخصیت هری کالاهان است که ایستوود در سال‌های دور بازی می‌کرد. انگار هری حالا پیر شده و تک و تنها در خانه‌اش انتظار مرگ را می‌کشد و گذشته رهایش نمی‌کند. یک کشیش جوان سمج می‌خواهد از او اعتراف بگیرد و اطرافش را هومونگ‌های آسیایی گرفته‌اند. او از همه چیز گریزان و بی‌زار است. تنها دلخوشی‌اش اتومبیل گرن تورینو مدل 1972 است که آن را با وسواس نگه می‌دارد. اگر کمی دقت کنیم، ایستوود در سال 1971 اولین بار با بازی در هری کثیف دان سیگل اولین بار به هری کالاهان روی پرده سینما جان داد. نمی‌شود این ارجاع را نادیده گرفت. گرن تورینوی دوست داشتنی آقای کوالسکی می‌تواند چه چیزی جز نمادی از آن سال‌های طلایی باشد؟
هرچه داستان جلوتر می‌رود، کوالسکی بیشتر درگیر اجرای قانون شخصی می‌شود. او به پلیس‌ها اعتماد ندارد یا شاید نمی‌تواند داشته باشد و می‌خواهد یا مجبور است عدالت را خود جاری کند. اما خب، دیگر دهه هفتاد نیست و ضدقهرمان ما هم سالخورده شده. ایستوود این را می‌داند و به همین دلیل کوالسکی را در نقطه اوج فیلم در موقعیتی مشابه هری قرار می‌دهد؛ یک تنه به جنگ گنگسترهای محلی می‌رود، با این تفاوت که می‌داند دیگر از قدرت و توان جوانی خبری نیست. به همین دلیل انتخاب نهایی پیرمرد رنگ و بویی اخلاقی می‌گیرد و خودش را فدای آنهایی می‌کند که معنای جدیدی از زندگی را به او نشان داده‌اند. برای همین است که همه آیین‌ها را به جا می‌آورد و به استقبال مقصد نهایی می‌رود تا رستگار شود.
گرن تورینو فیلم تلخی است، نه فقط به خاطر پایانش. به نظر می‌رسد این فیلم کوچک، وصیت‌نامه مردی است که می‌داند فرصت زیادی برایش باقی نمانده و با حسرت به روزهای خوش گذشته نگاه می‌کند و در پایان برای خود رستگاری می‌خواهد.
کوالسکی شمایل بازیگری ایستوود 79 ساله در همین دوران است که دیگر نمی‌تواند هری کالاهان باشد. به قول ترانه پایانی فیلم، قلبش در گرن تورینو دهه هفتادی‌اش قفل شده و همان را از خود برای دوستانش به جا می‌گذارد.

+ نوشته شده در 87/12/02ساعت 3:24 توسط علی مصلح |