
احتمالا تنها در ایران اتفاق میافتد که یک نفر به عنوان سرمربی تیم ملی فوتبال کشورش منصوب شود، از همان ابتدا شروع به تنشزایی کند، با یکجور ایدآلیسم دنکیشوت وار به همه چیز و همه کس حمله کند، در برابر پاسخ معقول حریف،
پردهدری و حرمتشکنی کند و در انتها هم با
مظلومنمایی خودش را بکشد کنار و بخواهد با شمایلی همچون یک قهرمان که مغلوب شرایط نابرابر جنگ شده،
استعفا دهد.
محمد مایلی کهن هم اینها را ظرف دو هفته انجام داد و اینگونه است که تیم ملی فوتبال ایران در بحرانیترین شرایط یک بار دیگر بدون سرمربی ماند. شاید به مایلی کهن نتوان خرده گرفت، که او به هر حال یک آدم صاحب اختیار و شعور است که میتواند هرگونه خواست سخن بگوید و رفتار کند. اما مدیرانی که او را منصوب یا به قول خودشان با انتصاب او «موافقت» کردند، به واسطه مسئولیت و شخصیت حقوقی خود باید جوابگوی این افتضاح باشند. اگر مایلی کهن رفتار صحیح انجام داده بود، باید حمایتش میکردند و با استعفای او موافقت نمیشد. اما اگر او تخلف کرده بود، باید بلافاصله برکنارش میکردند. اما آنها در نهایت انفعال، یک بار دیگر نشستند و دل به اتفاقات خوش کردند. همانطور که درباره علی دایی هم چنین کردند. اگر در بازی با عربستان، تماشاگران آنگونه به دایی حمله نمیکردند و شکست تیم ملی در غیبت رئیس جمهور رقم میخورد، به احتمال زیاد او هنوز سرمربی تیم ملی بود.
اما مهمتر از فوتبال و تیم ملی و جام جهانی، آن است که اگر کلیه امور اینگونه اداره شود و نورافکنی مانند رسانهها و برنامههای ورزشی بر روی آنها تابیده نشود -که نمیشود- وای به حال همه ما. اگر آنچه در مدیریت فوتبال میگذرد، مدل کوچکی باشد از مدیریت کلان، ما چگونه باید به آینده امیدوار باشیم؟
+
نوشته شده در
88/02/01ساعت 18:7 توسط علی مصلح
|