تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند - خدمت یا خیانت؟ + بازتاب + موخره
این روزها خواندن و نظر - عموما مثبت- دادن درباره کافه پیانو «مُد» شده. کما این که یک دوره‌ای خواندن چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم مد شده بود یا یک دوره دیگر دیدن نفس عمیق.
در یکی دو هفته اخیر هر صفحه وب را که باز کنید، مطلبی یا مصاحبه‌ای یا لینکی درباره رمان فرهاد جعفری چشم را نوازش می‌دهد و بیشترشان هم با شیفتگی نوشته شده‌اند. اشکال کار در این است که من ِ فرضی اگر در این فضا کتاب را بگیرم و بخوانم و به هر دلیلی خوشم نیاید، جرات نمی‌کنم نظرم را بگویم و همرنگ جماعت می‌شوم. یا این من ِ فرضی ممکن است رگ مخالف‌خوانی‌ام گل کند و بی‌دلیل خاک اثر و نویسنده‌اش را به توبره بکشم تا شهرتی برای خودم دست و پا کنم یا حداقل آمار بازدید وبلاگ و تعدادکامنت‌های پُست مرتبط را بالا ببرم. طبیعی است که در هر دو حالت نقد منصفانه‌ای در کار نیست.
مشکل دیگر آن است که این فضای غیر طبیعی بر روی قضاوت مخاطب هم تاثیر می‌گذارد. او را دچار دیدگاه کاذب -مثبت یا منفی- می‌کند. این خدمت به اثر و صاحب اثر نیست، خیانت است. این بلا قبلا سر نفس عمیق آمد و قبل‌ترش سر آژانس شیشه‌ای. هنوز یادمان هست منتقدانی که در جشنواره فجر تحت تاثیر فضا، قلم به تحسین فیلم حاتمی‌کیا چرخاندند، چند ماه بعد وقتی موج خوابید و در فضای طبیعی فیلم را دیدند، از نظر اولیه خود اعلام برائت کردند.
در حوزه ادبیات آن‌قدر توقع‌ها را از زویا پیرزاد بالا بردند، که وقتی کار دومش درآمد، همه اه و پیف کردند. درحالی‌که نه چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم بی‌اشکال بود و نه عادت می‌کنیم بی‌ارزش.
راه حل شخصی من این است که در این فضا سراغ آثار «مُد» شده نروم. همین رمان کافه پیانو را یکی دو سال دیگر بخوانید، متوجه منظورم می‌شوید.

بازتاب:
ناتور: اینکه آدم شهامت نداشته و ترس‌اش را بخواهد پشت کلی‌گویی‌هایی این‌چنینی پنهان کند چیز خوبی نیست؛ فایده‌ای هم ندارد، بیش‌تر به آدمی می ماند که از ترس سربازهای توی کوچه، پشت جان‌پناه بامی پنهان شده و شعار می‌دهد. آقای مصلح عزیز، اگر «کافه پیانو» را نخوانده‌اید که هیچ- این چند خطی که نوشته‌اید هم ارزشی ندارد- اما هیچ عجیب نیست که کافه پیانو را خوانده باشید و از آن خوشتان نیامده باشد، اشکالی هم ندارد که فکر کنید که این کتاب اصلا ارزش این همه جار و جنجال را ندارد و جو حاکم این روزها، هیاهویی است برای هیچ.اما مشکل از آنجا آغاز می‌شود که چیزی می‌نویسید، کلی‌گویی می‌کنید و به جماعتی طعنه می‌زنید و در لفافه و با نیش و کنایه می‌گویید که این کتاب ارزش این همه حرف و حدیث را ندارد، اما دلیل نمی‌آورید و از کنار جزییات به سادگی می‌گذرید. این راهش نیست آقای مصلح و وای بر این ادبیات نیم‌بند اگر قرار باشد این کلی‌گویی‌ها و نیش و کنایه‌های این‌چنینی «مد» شود.

پاسخ: آقای ناتور عزیز! اگر این کلی‌گویی‌های کوتاه بنده را با دقت خوانده باشید، متوجه می‌شوید که کافه پیانو را نخوانده‌ام. اگر خوانده بودم که انتهای مطلب راه‌حل شخصی نمی‌دادم! این مطلب کوتاه، نقد اثر نیست. یک جور انتقاد از موج‌های مقطعی در فضای فرهنگی-روشنفکری مملکت است. مثال‌هایی که آورده‌ام، احتمالا این را نشان می‌دهد. واکنش شما -خوشبختانه یا متاسفانه- دقیقا حرف بنده را ثابت می‌کند؛ این که در چنین فضایی، باید همرنگ جماعت شد و نظر متفاوت داشتن با عصبیت و عصبانیت مواجه می‌شود. این که بنده را به نداشتن شهامت -بخوانید بزدلی- متهم کرده‌اید، جالب بود. هر وصله‌ای به بنده بچسبد، این فقره نمی‌چسبد! از دوستان مشترک بپرسید، متوجه می‌شوید در نوشتن و نظر دادن خیلی هم ترسو نیستم. احتمالا گذشته را یا یادتان نمی‌آید یا سن‌تان قد نمی‌دهد. البته اگر می‌دانستم جنابعالی وکیل مدافع کافه پیانو هستید، جسارت نمی‌کردم به هاله قدسی اطراف موکل‌تان نزدیک شوم! ضمنا اگر نظر دادن در وبلاگ‌تان آزاد بود، همان‌جا مزاحم می‌شدم.

موخره:
ضرب‌المثلی هست که می‌گوید: «وقتی شیر بیشه پیر می‌شود، روباه هفت‌تیر می‌کشد». ظاهرا شیرهای بیشه نقد ادبی آن‌قدر پیر شده‌اند که هفت‌تیر دست وزغ‌های برکه‌های اطراف بیشه هم افتاده است. ختم کلام.

+ نوشته شده در 87/04/07ساعت 7:25 توسط علی مصلح |